تبليغاتX
زیباترین !!! عزيزترينم به وبلاگ خودت خوش اومدي

تو را من جسته ام در عمق جانم


تو را من ديده ام در جسم و جانم


تورا ميگويم اي خوب و وفادار


تورا آري تورا اي بهترين يار


 


تو را من هر زمان ميجويم از نو


تو را از نو تو را از نو تو را نو


فداي هز چه دلتنگي که داري


برايت شعر ميگويم من از نو


 


براي تو که شيرين تر ز جاني


جهاني تو برايم يک جهاني


نميخواهم جهان را بي وجودت


تو را تنها تو را ميخواهم از تو


 


نگاهم با نگاهت در تلاقي است


دلم يک اسب وحشي ، اسب ياقي است


در امواج صدايت مهرباني است


و در حرف قشنگت همزباني است

+ نوشته شده توسط موج شب در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 7:30 بعد از ظهر |

 اين خسته را بگذار, يکدم بياسايد, يکدم بيانديشد,  شايد به خود آيد. 

 از من چه می خواهی؟ 

 يک شب رهايم کن, از خود جدايم کن ، در اين قمار بخت, با اين حريف سخت, بازنده ای بايد. 

  از من چه می خواهی؟ 

 من زاده ی دردم , سوزان ولی سردم  ، تنهای تنهايم  با آرزوهايم. 

 از من چه می خواهی؟ 

 ای محتسب لختی, من را به خود بگذار, اين بند سنگين را, از پای من بردار ،   بگذار بگريزم , اندوه ديرين را،

  با شوق آزادی  در هم بيامیزم ،  در جام جان ريزم.

 از من چه می خواهی؟ 

 درچشم تو پيدا شور است و شيدايی، عشق و اميد و مهر, دنيای زيبايی، درچشم من پنهان, درد شکيبايی 

  از من چه می خواهی؟ 

  با من سپردی راه، شبهای تار تار در کوچه های سرد، راهی که نسپارد , جز يک" دل پر درد". 

 آنگه کشيدی پای ماندی ز همراهی، من را رها کردی در چاه گمراهی 

 از من چه می خواهی؟ 

 وقتی بريدی مهر، گفتی "صلاح اين است" ، هرگز ندانستی  کاين سينه ی غمگين، از آه  ,  سنگين است! 

 از من چه می خواهی؟ 

 ديگر دريغی نيست،  بر گير اين جان رادانم که می خواهی...

+ نوشته شده توسط دوست من مهتاب در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 1:29 بعد از ظهر |
در چشمانت عشقي است که پنهانش ميداري
پنهانشان نمي تواني کرد
ان چيز را که احساسشان مي کني بر زبان مي اوري
اگر تنها نامم را هر آن بر زبان آوري من آنجا خواهم بود
نمي دانم چرا از من بدور مي افتي
نمي توانم شرحش دهم اين همان چيزيست که احساس مي شود که من مي بينم
اگر تنها نامم را هر آن
هر آن
هر آن
بر زبان آوري من آنجا خواهم بود
اطرافم را که نگاه مي کنم همه اش تو هستي
ولي تو هم بايد بگويي که من را مي خواهي
نگاهم کن تو همان چيزي هستي که من مي خواهم و اين حقيقت دارد
من اينجاييم اگر تنها نامم را هر آن بر زبان آوری من انجا خواهم بود
اطرافم همه اش تو هستی ولی تو هم باید بگویی که من را می خواهی
نگاهم کن تو همان چيزي هستي که من مي خواهم و اين حقيقت دارد
توان پنهان کردن عشقی که در انتظار قسمت کردنش با تو ام را ندارم
توان انکارش را ندارم
اگر بخواهی سوی من آیی و دستم را لمس کنی آن همانجاست
یا اینکه اگر نامم را هر آن
هر آن
هر آن
بر زبان آوري من آنجا خواهم بود
+ نوشته شده توسط موج شب در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 6:38 بعد از ظهر |
تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز !!!!!!!
+ نوشته شده توسط موج شب در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 6:26 بعد از ظهر |
شايد قصه اي هست


که سطر به سطر


ما را جدا نوشته اند


چه قصه تلخي ست زندگي

وحید کیانپور عزیز

+ نوشته شده توسط موج شب در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 3:34 بعد از ظهر |
چگونه  رهایی یابم از موج پر تلاطم چشمانت

که دریای  مواج چشمانت مرا در خود بلعید

چگونه از تیری که از کمان ابروانت رها میشود در امان باشم

که مرا در حصار عشقت گرفتار کرد

چگونه غم این دل شیدا را با تو باز گویم

در حالی که تو استاد لیلی بوده ای  و  رهبر شیرین

چگونه مثنوی بلند نگاهت را بسرایم

بطوری که نوای زندگی را با دلی آکنده از عشق می سرایی

که تو بهترین نوازنده نوای عشق هستی  بهترینم

چگونه انوار پرتو های قلبت را به جان بخرم

که خورشید اعظم از پرتو های روشنایی تو خجل است

چگونه عشقم را به تو ابراز کنم

که تو عشق را تا مرز جنون طی کرده ای

چگونه  ........؟

چگونه .........؟

چگونه .........؟

پس مرا دریاب  ......!!!

+ نوشته شده توسط موج شب در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 3:22 بعد از ظهر |

آرام باش

و مثل فرورفتنِ پایِ گوزنی در برف

آرام بگیر

من از درونِ تو حرف می‌زنم

اگر بخواهی

تابستان هم برف می‌آید

 حرکت کن

از جا بلند شو

تا زمین تندتر بچرخد

و به آرزوهایت برسی

 کلمه‌یِ کامل‌شده

بارانِ چکیده بر بالِ پروانه

و شیره‌یِ شفافِ انگوری تو

 زلال باش

اگر بخواهی

دست دراز می‌کنی

ابری در آسمان می‌گیری

اگر بخواهی

درخت خشک با نگاهت

انجیر به شاخه‌اش می‌روید

و تو را ببری اگر به دندان بگیرد

هیچت نمی‌شود

که من از درونِ تو حرف می‌زنم

 ستاره‌ها

به چشمان تو می‌ریزند

تا جهان را دوست بداری

و دشمنانت را حتا

دوست بداری

آسمان آن قدر آبی دارد

تا خیالت راحت باشد

 آسودگی از تو است

و تویی که می‌شود آسوده باشی

پایِ درخت گلابی بخوابی

خواب بهشت ببینی

 در کوچه راه می‌روی

آرامشت

آجرها را به وجد می‌آورد

و آب در جوی

به تماشایت می‌ایستد

 دوست می‌دارم

فرشته‌ای را که از میانِ دو ابرویت بیرون می‌آید

به مادران می‌ماند

و گاه بلبلی از دهانت

در گوش خلق می‌خواند

 لعابِ لاجوردی کاشی

شکسته نستعلیق نَرم

کرشمه‌یِ برگی در باد

این‌ها تو می‌توانی باشی

اگرسرودت را از حفظ بخوانی

و از دیدن یشمیِ کوه در مه

به وجد بیایی

 دریا را در

لیوان‌ِ دسته‌دار

جرعه، جرعه، سر بکش

تا حرف‌هات به شکلِ

توت وُ گز به زمین بریزد

شیرین‌زبان

رستم اگر زنده بود

عاشقت می‌شد

+ نوشته شده توسط موج شب در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 1:12 بعد از ظهر |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط موج شب در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 2:36 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط موج شب در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 2:35 بعد از ظهر |
من پذيرفتم شكست خويش را
پندهاي عقل دور انديش را
من پذيرفتم كه عشق افسانه است
اين دل درد اشنا ديوانه است
ميروم شايد فراموشت كنم
با فراموشي هم آغوشت كنم
ميروم از رفتن من شاد باش
از عذاب ديدنم آزاد باش
+ نوشته شده توسط موج شب در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 2:25 بعد از ظهر |
چه كنم
عشقت به دلم اگر بتابد چه كـــــــنم
مهرت به سراي من اگر بخوابد چه كــــــــنم

يك دم به سوال من جوابي بده دوست
روزي كه دلم تورا بخواهد چه كــــــــــــنم ؟

+ نوشته شده توسط موج شب در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 2:24 بعد از ظهر |
خدايا
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند


حيف كه من زاده ي امروزم


خدايا ، جهنمت فرداست


پس چرا امروز ميسوزم !!!!!

+ نوشته شده توسط موج شب در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 2:24 بعد از ظهر |
وقتي كه ديگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم

وقتي كه ديگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من اورا دوست داشتم

وقتي كه او تمام كرد
من شروع كردم

وقتي كه او تمام شد .... من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن است
مثل تنها مردن !

+ نوشته شده توسط موج شب در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 2:22 بعد از ظهر |
شبانه با من عاشق نخوان شعر جدایی را
به یاد آور فقط یک بار تو روز آشنایی را


همان روزی که گشتم عاشق چشمان پاک تو
نمی دانستم اکنون می نوازی بی وفایی را
مگو با من دگر از رفتن و از بازی تقدیر


که من باور ندارم طعم تلخ بی نوایی را
نخوان از وا ژه های تلخ پرواز و صعود و اوج
که من طاقت ندارم درد سخت بی صدایی را


حضور سبز تو در خاطراتم تا ابد با قیست
کنار تو نویسم روی قلبم نام زیبای رهایی را

+ نوشته شده توسط موج شب در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 12:43 بعد از ظهر |

گذشت لحظه های با تو بودن
و در پاییز عشقمان
نامی از دوست داشتن باقی نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بی رحم تقدیر
درو کرد گندمزار دلهایمان را
و تهی شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه خاطره ها ....

 

+ نوشته شده توسط موج شب در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 و ساعت 8:6 بعد از ظهر |