|
|
|
|---|
|
فقط بـــــــــــــــــــــــــراي امروز ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
يادمان باشد اگر ايــن دلمـــــــــــــان بي كس ماند طلب مهــــــــــــــــــــــــــر ز هر چشم خماري نكنيم ..... يادمان باشد كه دگر ليلي و مجنوني نيست به چه قيمت دلمان بهر كسي چاك كنيم يادمان باشد كه در اين بحر دو رنگي و ريا دگر حتي طلب آب ز دريا نكنيم يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يكجا ديديم طلب سوختن بال و پر از كس نكنيم ....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
سلام
اميدوارم حال همه ي دوستاي گلم خوب باشه بالاخره فرصت پيدا كردم بيا وبلاگما آپ كنم اونم با یه عكس زيبا از قدرت و عظمت خدا چند روز پيش صبح زود كه رفته بوديم تو جاده براي گشت زدن آسمونا ديدم كه واقعا زيبا بود ، دلم نيومد ازش عكس نگيرم اونم تو اين دوره زمونه كه هميشه دوربين پيشت هست اين عكسا منا ياد اين شعر مهدي اخوان ثالث مي ندازه چه ميگويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد کلیک کن رو عکس لذت ببر
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
كاش شعرم تازگي همراه داشت كاش شعرم تا خدا هم راه داشت كاش تاريكي و ظلمت مي شكست كاش اين جانور يك همراه داشت كاش من هم داشتم قلبي سپيد تا كه شعرم گرمي يك آه داشت كاش مردم آسماني مي شدند كاش شعرم لانه اي در ماه داشت كاش اينجا يك نفر هم مثل من در سرش رؤياي يك همراه داشت!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
لحظه لحظه ويراني وآوارتمام خاطرات در ذهن به كجا رسيده ام ، يكي اشاره دهد من كجايم غافل شده ام وذره ذره بدنم تفكيك ثانيه هاست. امروز يادم آمد از درياي پر تلاطمي وارد ساحل خشك تنهايي شده ام يكي دست مرا بگيرد ومرا جدا كند. از اين همه آوارگي ر هايم كند در آسماني كه آبي است و مرا راهي دنياي ماه وستارگان كند. تا با ابرها در آويزم،باران شوم وبسپارم تا زمين مرا در آغوش بگيرد وبوي گل بگيرم. فراموش شده ام ،خوب مي دانم وچه فاجعه غم انگيزي. دورشده ام ،دور دور از تمام آنچه كه داشتم و هيچ كس نيست تا از غصه رهايم كند و آزاد شده ام در رويا ها ي نيمه تمام كه پايانشان نيش خندي است كه مرا تفسير مي كند. همدم دقايقم اشك سردي است كه گونه هايم را دست نوازش مي كشد تا از اين غربت رهايم كند و خوب مي دانم ديگر رفاقت من واشك پايان پذيرنيست. يكي دست مرا بگيرد ومرا جدا كند از اين همه آوارگي و....
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
آمد شب و یک ستاره بر در کوبید
بر پنجره ی مهتاب فراتر کوبید انگار به میله های مژگانم باز پروانه ی خیس و خسته ای سر کوبید
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
كه در انتظار طلوع فردايي روشن چشم انتظار خورشيد نشسته باشد. هيچ وقت نمي خواهم گريه ي چشمي را ببينم ،
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
وقتی زندگی ۱۰۰ دلیل برای گریه کردن به تو نشون می ده
تو ۱۰۰۰ دلیل برای خندیدن به اون نشون بده چارلی چاپلین
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
عطر حضور چه خوب بود كه از تو زمانه پر مي شد! و جاي خالي تو، شادمانه پر مي شد نشان كلبه ما را كسي نمي دانست و از شميم حضور تو خانه پر مي شد تو چون نسيم از اينجا عبور مي كردي نهال خاطره ها از جوانه پر مي شد ملال كنج قفس را ز ياد مي برديم ز عطر سنبل و گل، آشيانه پر مي شد شكوه كوچ پرستو به شهر بر مي گشت وجود چلچله ها از ترانه پر مي شد سرود سبز قناري ز دشت مي آمد فضاي زمزمه با اين بهانه پر مي شد به رنگ لاله جنونم دوباره گل مي كرد به رنگ شعله، دلم از زبانه پر مي شد سرود عشق و جنون را مرور مي كرديم و شهر از غزل عاشقانه پر مي شد ز كعبه، نغمة توحيدي تو مي آمد حرم ز عطر تو اي بي نشانه پر مي شد چه خوب مي شد اگر در پگاه فصل حضور از آفتاب جمالت زمانه پر مي شد
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
من از طرح نگاه تو اميد مبهمي دارم نگاهت را نگير از من كه با آن عالمي دارم اگر سوزم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست وفا آن است كه نامت را نهاني زير لب دارم.
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
زمانه به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست . بوسيدن گلِ ماندن نيست و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست. لوتر كينگ
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
شک و ترديد همواره حالاتي آشنا براي انسانها بوده است. افراد مردد و حيوان به اين سو و آن سو مي نگرد و همواره اين سوال برايشان پيش مي آيد که آيت قدرتي وجود دارد که بتوان از آن کمک گرفت . اين ترديد به خاطر عدم اعتماد و ايمان کامل به وجود قدرت برتري است که تمام کائنات زير قدرت خود دارد. زيرا خداوند هرگز با شکست ميانه اي ندارد . نه آن را مي شناسد و نه آن را براي بندگانش مي خواهد. بعنوان مثال اگر تصوير تندرستي عزيز بيمار خود را به ذهنتان بسپاريد و تمامي دقت خود را بر روي بهبودي او متمرکز کنيد خداوند نيز بر اين تمرکز ذهن شما صحه خواهد گذاشت. آخرين مرحله دعا شامل شناخت و قبول آن است و اعتقاد به اين مسئله که حتما اجابت خواهد شد. اما اين نکته را به خاطر داشته باشيد که ما هرگز قادر به ديدن وجدان و ضمير و اعتقادات باطني خود نيستيم , اما مي توان با قدرت ايمان به آرزوهاي خود جامه عمل بپوشانيم و دعا ها را مستجاب کرد اما بيشتر اوقات اين سوال به ذهنمان خطور مي کند :" پس چرا دعاهايمان مستجاب نمي شود؟ پاسخ آن در سوال پنهان است. زيرا ترس و ترديد در آن به خوبي روشن است . چنان به خداوند ايمان داشته باشيد که در دقت خود را بر خواسته تان متمرکز کنيد . پس از آنکه تمام ذهن و فکر خود را از اين فکر و ايده انباشتيد , س از چندي شاهد رشد و شکوفايي آن خواهيد شد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت وصفحه ای از روزنامه را – که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش گفت: "بیا ! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست ، بچینی؟" و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت. پدر با تعجب پرسید :"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟" پسر جواب داد: جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
آرزو می کنم همیشه زنده باشی ولی خوب ...
پس آرزو میکنم تا زنده هستی سلامت و تندرست باشی خب ، مي بينم که حسابي به خودت مي رسي صابونهايي که تن را تميز ميکنن دور کار هاي خلاف را خط بکشي ، باز مي ميري مي توني نرمش کردن را از سر بگيري مي توني اون بالا ، تو آسمون پي بشقاب پرنده بگردي بلاخره مي ميري ، در نهايت مي ميري داروهاي نيرو بخش هم که بخوري ، بلاخره مي ميري سرانجام ، در آخر کار مي ميري
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 7:26 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
بر دوش مي گذارد و از خانه مي برد
امشب علي حقيقت پهلو شکسته را شهادت بانوي دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) را به همه شيعيان جهان به ويژه دوستاي گلم تسليت ميگم توان واژه کجا و مديح گفتن او ؟ کشاندنش به صحاري شعر ممکن نيست چه دختري که پدر پشت بوسه ها مي ديد چه همسري که براي علي به خط حضور چه مادري که به تفسير درس عاشورا بميرم آن همه احساس بي تعلق را دمي که فاطمـــــــــــــــه تسبيح گريه بردارد از آن ز ديده ي ما در حجاب خواهد ماند
فضائل حضرت زهرا (س) پيغمبر (ص)فرمود:بهترين زنان عالم چهار نفرند:مريم دختر عمران ،فاطمه دختر محمد،خديجه دخترخويلد،آسيه زن فرعون.پيغمبرفرمود:فاطمه (ع)ازبهترين زنان بهشت است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 7:36 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
قایقی خواهم ساخت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
چه روزه اكه يك به يك غروب شد نيامدي چه اشكها كه در گلو رسوب شد نيامدي خليل آتشبن سخن تبر به دوش بت شكن خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي براي ما كه خسته ايم ودل شكسته ايم نه براي عده اي ولي چه خوب شد نيامدي تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام دوباره صبح ، ظهر ، نه غروب شد نيامدي
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
سنگ دلا چرا دگر جور و جفا نمي کني
جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمي کني زخم دگر بزن بدل مرهم اگر نمي نهي درد دگر بده اگر خسته دوا نمي کني عهد هر آنچه مي کني وعده به هر که مي دهي عهد زياد مي بري وعده وفا نمي کني تير غمم زدي به جان تا که به خون نشانيم هر چه کني بکن بتا زانکه خطا نمي کني سلام منم آنم چه تصادفی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
خدایا وحشت تنهایی ام کشت کسی با قصه من آشنا نیست در این عالم ندارم هم زبانی به صد اندوه می نالم روا نیست شبم طی شد کسی بر در نکوبید به بالینم چراغی کس نیفروخت نیامد ماهتابم بر لب بام دلم از این همه بیگانگی سوخت به روی من نمی خندد امیدم شراب زندگی در ساغرم نیست نه شعرم می دهد تسکین به حالم که غیر از اشک غم در دفترم نیست بیا ای مرگ جانم بر لب آمد بیا در کلبه ام شوری بر انگیز بیا شمعی به بالینم بیفروز بیا شعری به تابوتم بیاویز دلم در سینه کوبد سر به دیوار که این مرگ است و بر در می زند مشت بیا ای هم زبان جاودانی که امشب وحشت تنهایی ام کشت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
|
|