|
|
|
|---|
|
اي گل شبو
اندکي خوش باش لحظه اي با ما اندکي بالا سربه روي آسمان کن و خودت با ما گاه گاهي تا ستاره از تو عبرت گيرد و ديگر
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
دودکش ها بر فراز بامها
هر نفس آهي ز دل بر مي کشند وز دهان قير گونشان دودها رنگ اين سرخ است و رنگ آن کبود با زباني بيزبان اين دودها آن يکي از پهن خوان منعمان وين يکي از مطبخ بيچارگان اين يکي گويد در آن بستان سرا آن يکي گويد در اين ويرانه جاي آن يکي گويد در آن خرم بهشت اين يکي گويد در اين ماتمکده ني غلط گفتم غلط کان دودها از درون تيره جانان ، قصه ها بسته گوش و بسته لب خاموش و نرم زين نواها گوش چرخ آکنده است
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
احساس مي کنم که آب مي شود قلبم
به سان شمع هاي ميان شيريني : روغني از رخوت ، نه شراب ، پر مي کند رگانم را . و احساس مي کنم که مي گريزند روزهايم ، خاموش و نجيب ، همچون يکي غزال .
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
بخورد قرص و روانه به سوي مجلس شد
نشست و چرت زد و دست و پاش بي حس شد نگار ما که به جايي نرفت و کار نکرد خيال بست نشيند به جاي افلاطون کسي که در همه جا کوس خالقي مي زد نبود صبر و قرارش چو فرد اسهالي براي هيچ ، همه مال و همسر و فرزند از آن به همسر و فرزند التفاتش نيست چه بود خاصيت قرص ، من نفهميدم در اختفاست که تزريق کرد يا سَم خورد به کيمياي خرد جسم را طلا سازند بيا و از خر شيطان پياده شو ، معتاد
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
پيچيده کلافي است جهان سر در گم
کس را خبري نه از سر است و نه ز دم بس قافله آمدست و رفته است ، ولي آنان که سواره زين جهان بگذشتند جز نقش دو سم نمانده زآنان بر جاي آنان که به پاي خود جهان طي کردند مانده است دو نقش پاي انسان بر جاي
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
|
|