|
|
|
|---|
|
خوبها ساکت می آیند و در باغچه خدا گل می کارند
سال نــــــــــــــــــــــــــــــــــو مبارک
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
بعضي مواقع يه دفعه حس شعر گفتن مياد سراغ آدم ، تو اين لحظه همينجوري ذهن آدم پر ميشه از کلمات هم وزن
در مقابل ممکن يه روز تصميم بگيري چندتا بيت بگي ولي اصلا نمي توني کلمه ها را هماهنگ کني يعني در واقع حسش نيست مطمعنم اگه اهل شعر باشيد همتون اينا تجربه کرديد امروز صبح که ساعت بالاي سرم زنگ زد و من توي خواب وبيداري اونا خاموش کردم اصل وپايه اين شعر اومد توي ذهنم وسعي کردم اونا تو ذهنم نگهدارم تا بعد بنويسمش بعد که بلند شدم ديدم داره بارون مياد و خلاصه اينطوري نوشتم خوشحال ميشم نظرتا دربارش بگي
صبح است پلکهاييم سنگينند 85/12/23 نوشته ي موج شب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
سلام
امروز مي خوام درباره وضع خيابونا براتون بنويسم ، حتما اگه يه ساعتي تو خيابون شهرتون يا شهرهاي اطرافتون بگرديد مي فهميد منظورم چيه ؟ به خدا آدم يه قيافه هايي را تو اين خيابونا مي بيني که نمي دونم اسمشا ميشه چي گذاشت با کلاس ، آخر مد ، با شخصيت ، مريض ، ديوانه ، خودبين ، خوش ، خيلي خوش ، خيلي خيلي خوش ، خيلي خيلي خيلي ... ، يا هر اسم ديگه که شما بذارين از قيافه هاي بعضياشون که آدم واقعا خندش مي گيره ، بعضي هاشونم که توي سرما يه لباسهايي مي پوشند که آدم سردش ميشه ولي خودشون ماشالله اينقدر گرمند که نمي فهمند من ميگم اگه قرار بود از نظر زيبايي همه مثل هم باشند خوب خدا همه را مثل هم مي آفريد من ميگم اينا خودشون قبول دارند که زشتن ، مي خوان با اين کارا خودشونا زيبا نشون بدن من ميگم اينا خودشونا قبول ندارند ، چون مي خوان يکي ديگه باشند من ميگم اينا خيلي چيزا را قبول ندارند من ميگم آدم بايد زيبايش خدادادي باشه وگرنه رنگ و لاآب که هر دو ساعت از بين ميره من ميگم زيبايي به صورت نيست به سيرت آدم بر ميگرده من ميگم به کسي برنخوره ها ، تو هم هرچي مي خواي بگو من ميگم ... تو چي ميگي ؟ من اينا ميگم ، بخونش ... فطرت زن طالب آرايش است ****************************
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش آب چيست در بازي اين ابر سفيد روي اين آبي آرام بلند كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال چيست در خلوت خاموش كبوترها چيست در كوشش بي حاصل موج چيست در خنده جام كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به اين آبي آرام بلند نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام نه به اين خلوت خاموش كبوترها من به اين جمله نمي انديشم من مناجات درختان را حين سحر رقص عطر گل يخ را با باد نفس باد شقايق را در دامن كوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاينده هستي را در گونه گل همه را مي شنوم همه را مي بينم من به اين جمله نمي انديشم به تو مي انديشم اي سرا پا همه خوبي تك و تنها به تو مي انديشم تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز ريسماني كن از آن موي دراز تو بگير تو ببند پاسخ چلچله ها را تو بگوي قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستي تو بجوش من همين يك نفس از جرعه جانم باقيست آخرين جرعه جام تهي را تو بنوش
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
Once upon a taim <to say < Glad to meet you
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
خدايا وقتي مي بينم تمام درها به رويم بسته شده اند به سوي تو روي مي آورم
وقتي مي بينم هيچ گوشي صدايم را نمي شنود تو را صدا مي زنم وقتي متوجه مي شوم هيچ چشمي مرا نمي بيند رو به خانه تو مي ايستم وقتي هيچكس اشكهايم را باور ندارد در مقابل تو ضجه ميزنم وقتي كسي دستم را نمي گيرد به سوي تو دست دراز مي كنم خدايا خوشحالم كه تو را دارم خوشحالم كه باز تو را پيدا مي كنم خوشحالم كه تو مرا مي بيني صدايم را تو مي شنوي اشكهايم را حس مي كني و عشقم را باور داري وقتي خدا بهت مي گه آره چيزيوكه مي خواي بهت مي ده وقتي بهت مي گه صبر كن خبر بهتري بهت مي ده وقتي بهت مي گه نه بهترينو برات آماده مي كنه
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
دوست داشتن
امشب از آسمان ديده تو روي شعرم ستاره مي بارد در سكوت سپيد كاغذها پنجه هايم جرقه مي كارد شعر ديوانه تب آلودم شرمگين از شيار خواهش ها پيكرش را دوباره مي سوزد عطش جاودان آتش ها آري، آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست از سياهي چرا حذر كردن شب پر از قطره هاي الماس است آنچه از شب بجاي مي ماند عطر سكر آور گل ياس است آه، بگذار گم شوم در تو كس نيابد ز من نشانه من روح سوزان آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من آه، بگذار زين دريچه باز خفته در پرنيان رؤياها با پر روشني سفر گيرم بگذرم از حصار دنياها داني از زندگي چه مي خواهم من تو باشم، تو، پاي تا سر تو زندگي گر هزارباره بود بار ديگر تو، بار ديگر تو آنچه در من نهفته دريائيست كي توان نهفتنم باشد با تو زين سهمگين توفاني كاش ياراي گفتنم باشد بسكه لبريزم از تو، مي خواهم بدوم در ميان صحراها سر بكوبم به سنگ كوهستان تن بكوبم به موج درياها بسكه لبريزم از تو، مي خواهم چون غباري ز خود فرو ريزم زير پاي تو سر نهم آرام به سبك سايه تو آويزم آري، آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست ****************************** آفتاب مي شود نگاه کن که غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب مي شود چگونه سايهء سياه سرکشم اسير دست آفتاب مي شود نگاه کن تمام هستيم خراب مي شود شراره اي مرا به کام مي کشد مرا به اوج مي برد مرا به دام مي کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب مي شود تو آمدي ز دورها و دورها ز سرزمين عطرها و نورها نشانده اي مرا کنون به زورقي ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر اميد دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پرستاره مي کشاني ام فراتر از ستاره مي نشاني ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل ستاره چين برکه هاي شب شدم چه دور بود پيش از اين زمين ما به اين کبود غرفه هاي آسمان کنون به گوش من دوباره مي رسد صداي تو صداي بال برفي فرشتگان نگاه کن که من کجا رسيده ام به کهکشان، به بيکران، به جاودان کنون که آمديم تا به اوجها مرا بشوي با شراب موجها مرا بپيچ در حرير بوسه ات مرا بخواه در شبان ديرپا مرا دگر رها مکن مرا از اين ستاره ها جدا مکن نگاه کن که موم شب براه ما چگونه قطره قطره آب مي شود صراحي ديدگان من به لاي لاي گرم تو لبالب از شراب خواب مي شود نگاه کن تو ميدمي و آفتاب مي شود ****************************** تولدي ديگر همهء هستي من آيهء تاريکيست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد من در اين آيه ترا آه کشيدم ، آه من در اين آيه ترا به درخت و آب و آتش پيوند زدم زندگي شايد يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد زندگي شايد ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر ميگردد زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصله ي رخوتناک دو هماغوشي يا عبور گيج رهگذري باشد که کلاه از سر بر مي دارد و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد " صبح بخير " زندگي شايد آن لحظه مسدوديست که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد ودر اين حسي است که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت در اتاقي که به اندازهء يک تنهاييست دل من که به اندازهء يک عشقست به بهانه هاي سادهء خوشبختي خود مي نگرد به زوال زيباي گل ها در گلدان به نهالي که تو در باغچهء خانه مان کاشته اي و به آواز قناري ها که به اندازهء يک پنجره ميخوانند آه... سهم من اينست سهم من اينست سهم من ، آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيرد سهم من پايين رفتن از يک پله متروکست و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد : " دستهايت را دوست ميدارم " دستهايم را در باغچه ميکارم سبز خواهم شد ، ميدانم ، ميدانم ، ميدانم و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت گوشواري به دو گوشم ميآويزم از دو گيلاس سرخ همزاد و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم کوچه اي هست که در آنجا پسراني که به من عاشق بودند ، هنوز با همان موهاي در هم و گردن هاي باريک و پاهاي لاغر به تبسم هاي معصوم دخترکي مي انديشيدند که يک شب او را باد با خود برد کوچه اي هست که قلب من آن را از محله هاي کودکيم دزديده ست سفر حجمي در خط زمان و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن حجمي از تصويري آگاه که ز مهماني يک آينه بر ميگردد و بدينسانست که کسي ميميرد و کسي ميماند هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ، مرواريدي صيد نخواهد کرد . من پري کوچک غمگيني را ميشناسم که در اقيانوسي مسکن دارد و دلش را در يک ني لبک چوبين مينوازد آرام ، آرام پري کوچک غمگيني که شب از يک بوسه ميميرد و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
|
|