|
|
|
|---|
|
كاش شعرم تازگي همراه داشت كاش شعرم تا خدا هم راه داشت كاش تاريكي و ظلمت مي شكست كاش اين جانور يك همراه داشت كاش من هم داشتم قلبي سپيد تا كه شعرم گرمي يك آه داشت كاش مردم آسماني مي شدند كاش شعرم لانه اي در ماه داشت كاش اينجا يك نفر هم مثل من در سرش رؤياي يك همراه داشت!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
لحظه لحظه ويراني وآوارتمام خاطرات در ذهن به كجا رسيده ام ، يكي اشاره دهد من كجايم غافل شده ام وذره ذره بدنم تفكيك ثانيه هاست. امروز يادم آمد از درياي پر تلاطمي وارد ساحل خشك تنهايي شده ام يكي دست مرا بگيرد ومرا جدا كند. از اين همه آوارگي ر هايم كند در آسماني كه آبي است و مرا راهي دنياي ماه وستارگان كند. تا با ابرها در آويزم،باران شوم وبسپارم تا زمين مرا در آغوش بگيرد وبوي گل بگيرم. فراموش شده ام ،خوب مي دانم وچه فاجعه غم انگيزي. دورشده ام ،دور دور از تمام آنچه كه داشتم و هيچ كس نيست تا از غصه رهايم كند و آزاد شده ام در رويا ها ي نيمه تمام كه پايانشان نيش خندي است كه مرا تفسير مي كند. همدم دقايقم اشك سردي است كه گونه هايم را دست نوازش مي كشد تا از اين غربت رهايم كند و خوب مي دانم ديگر رفاقت من واشك پايان پذيرنيست. يكي دست مرا بگيرد ومرا جدا كند از اين همه آوارگي و....
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
|
|