تبليغاتX
زیباترین !!! به وبلاگ زيباترين خـــــوش آمديد
   

ممنون ميشم اگه آدرس بهترين سايتي را که تا حالا ديدي به منم بگي

كاش شعرم تازگي همراه داشت

كاش شعرم تا خدا هم راه داشت

كاش تاريكي و ظلمت مي شكست

كاش اين جانور يك همراه داشت

كاش من هم داشتم قلبي  سپيد

تا كه شعرم گرمي يك آه داشت

كاش مردم آسماني مي شدند

كاش شعرم لانه اي در ماه داشت

كاش اينجا يك نفر هم مثل من

در سرش رؤياي يك همراه داشت!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 

لحظه لحظه ويراني وآوارتمام خاطرات در ذهن

به كجا رسيده ام ،

يكي

اشاره دهد من كجايم

غافل شده ام وذره ذره بدنم تفكيك ثانيه هاست.

امروز يادم آمد از درياي پر تلاطمي وارد ساحل خشك تنهايي شده ام

يكي دست مرا بگيرد ومرا جدا كند.

از اين همه آوارگي ر هايم كند

 در آسماني كه آبي است و

مرا راهي دنياي ماه وستارگان كند.

تا با ابرها در آويزم،باران شوم وبسپارم

 تا زمين مرا در آغوش بگيرد وبوي گل بگيرم.

 فراموش شده ام ،خوب مي دانم وچه فاجعه غم انگيزي.

دورشده ام ،دور دور از تمام آنچه كه داشتم و

هيچ كس نيست تا از غصه رهايم كند و

آزاد شده ام در رويا ها ي نيمه تمام كه

 پايانشان نيش خندي است كه مرا تفسير مي كند.

همدم دقايقم اشك سردي است كه

 گونه هايم را دست نوازش مي كشد تا

 از اين غربت رهايم كند و

خوب مي دانم ديگر رفاقت من واشك پايان پذيرنيست.

يكي دست مرا بگيرد ومرا جدا كند از اين همه آوارگي و....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 
آمد شب و یک ستاره بر در کوبید

بر پنجره ی مهتاب فراتر کوبید

انگار به میله های مژگانم باز

پروانه ی خیس و خسته ای سر کوبید

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 

*    هيچ وقت نمي خواهم شكستن نگاهي را ببينم ،

كه در انتظار طلوع فردايي روشن چشم انتظار خورشيد نشسته باشد.

هيچ وقت نمي خواهم گريه ي چشمي را ببينم ،

*    كه به اميد آينده اي روشن لبخندهاي شيرين رو.ي لب دارد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 
وقتی زندگی ۱۰۰ دلیل برای گریه کردن به تو نشون می ده

 

تو ۱۰۰۰ دلیل برای خندیدن به اون نشون بده

                                                    چارلی چاپلین

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 

عطر حضور

چه خوب بود كه از تو زمانه پر مي شد!

و جاي خالي تو، شادمانه پر مي شد

نشان كلبه ما را كسي نمي دانست

و از شميم حضور تو خانه پر مي شد

تو چون نسيم از اينجا عبور مي كردي

نهال خاطره ها از جوانه پر مي شد

ملال كنج قفس را ز ياد مي برديم

ز عطر سنبل و گل، آشيانه پر مي شد

شكوه كوچ پرستو به شهر بر مي گشت

وجود چلچله ها از ترانه پر مي شد

سرود سبز قناري ز دشت مي آمد

فضاي زمزمه با اين بهانه پر مي شد

به رنگ لاله جنونم دوباره گل مي كرد

به رنگ شعله، دلم از زبانه پر مي شد

سرود عشق و جنون را مرور مي كرديم

و شهر از غزل عاشقانه پر مي شد

ز كعبه، نغمة توحيدي تو مي آمد

حرم ز عطر تو اي بي نشانه پر مي شد

چه خوب مي شد اگر در پگاه فصل حضور

از آفتاب جمالت زمانه پر مي شد

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 

من از طرح نگاه تو اميد مبهمي دارم

نگاهت را نگير از من كه با آن عالمي دارم

اگر سوزم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست

وفا آن است كه نامت را نهاني زير لب دارم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 

زمانه به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست .

بوسيدن گلِ ماندن نيست و

عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست.

                                                             لوتر كينگ

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 

شک و ترديد همواره حالاتي آشنا براي انسانها بوده است. افراد مردد و حيوان به اين سو و آن سو مي نگرد و همواره اين سوال برايشان پيش مي آيد که آيت قدرتي وجود دارد که بتوان از آن کمک گرفت . اين ترديد به خاطر عدم اعتماد و ايمان کامل به وجود قدرت برتري است که تمام کائنات زير قدرت خود دارد.
هنگامي که در حالت دعا قرار مي گيريد با اين موضوع ايمان داشته باشيد که قدرت روحي شما تنها علت و سبب و تنها عامل نجات دهنده شماست و از صميم قلب اطمينان حاصل کنيد که با وجود آن هر غير ممکني ممکن و هر عملي ميسر مي شود. در وهله اول اين جمله تاکيدي را همواره با خود تکرار کنيد: روزي خواهد رسيد که من به آرزوي خود برسم. آري روزي مي رسد که من خوشبختي خود را بيابم " اما فراموش نکنيد که خواست و آرزوي خود را به آينده و به بعد موکول نکنيم و آن چه مي خواهيم در زمان حال از ضمير باطن بخواهيم و به آساني بدان جان ببخشيم و البته اين در صورتي ميسر است که به آن ايمان کامل داشته باشيم.
هنگامي که براي کسي دست دعا به سوي آسمان بلند مي کنيد او را در اعماق روح و ضمير باطن خود بنشانيد و او را با چهره اي شاد و روحي آزاد ببينيد و از اينکه دعايتان مستجاب خواهد شد شکر گزاري کنيد . هنگامي که با روح و اعتقاد روبه سوي خداوند مي کنيد با شناختي که از او داريد مي دانيد که آرزويتان را بر آورده خواهد کرد.

زيرا خداوند هرگز با شکست ميانه اي ندارد . نه آن را مي شناسد و نه آن را براي بندگانش مي خواهد. بعنوان مثال اگر تصوير تندرستي عزيز بيمار خود را به ذهنتان بسپاريد و تمامي دقت خود را بر روي بهبودي او متمرکز کنيد خداوند نيز بر اين تمرکز ذهن شما صحه خواهد گذاشت.

آخرين مرحله دعا شامل شناخت و قبول آن است و اعتقاد به اين مسئله که حتما اجابت خواهد شد. اما اين نکته را به خاطر داشته باشيد که ما هرگز قادر به ديدن وجدان و ضمير و اعتقادات باطني خود نيستيم , اما مي توان با قدرت ايمان به آرزوهاي خود جامه عمل بپوشانيم و دعا ها را مستجاب کرد

اما بيشتر اوقات اين سوال به ذهنمان خطور مي کند :" پس چرا دعاهايمان مستجاب نمي شود؟ پاسخ آن در سوال پنهان است. زيرا ترس و ترديد در آن به خوبي روشن است . چنان به خداوند ايمان داشته باشيد که در
کودکي خود را به مادر مي سپرديد و جز او کس ديگري را نمي شناختيد و عشق او را با تمام و جود احساس مي کرديد هنگامي کخ در مورد استجابت دعاهايتان دچار شک مي شويد

دقت خود را بر خواسته تان متمرکز کنيد . پس از آنکه تمام ذهن و فکر خود را از اين فکر و ايده انباشتيد , س از چندي شاهد رشد و شکوفايي آن خواهيد شد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 

پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت وصفحه ای از روزنامه را – که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش گفت:

 

"بیا ! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست ، بچینی؟"

 

و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت.

 

پدر با تعجب پرسید :"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"

 

پسر جواب داد: جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 

 

چشم انتظار


امشب دلم را می تکانم پیش پایت
چیزی ندارم من بجز این دل برایت

امشب گلوی زخمی ام را می سرایم
یعنی تمام غربتم را در هوایت

می خواهم امشب سالها خاموشی ام را
آرام بـــــردارم بــــــریزم در صـــــــــدایت

ای با دل من آشناتر از من ای خوب
دیری است تنها مانده اینجا آشنایت

دیری است بی تو کلبه ام تاریک مانده است
بگشـــــای بر من روزنـــــی از چشــم هایت

چشم انتظار چشم زیبای تو تا چند
تا چند محــــروم از نگاه دلــــربایت

بر من اگر یک لحظه می تابید چشمت
در زیر شمشیر تو می گشتم فدایت

وقتی نگاه شرقی ات می بارد از مـــهر
من کیستم؟ خورشید می افتاد به پایت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خک غریب
 که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
 همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
 می فشانند فسون از سر گیوهاشان
 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ اینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود
 دور باید شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
 که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
 که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
 قایقی باید ساخت


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 

 

چه روزه اكه يك به يك غروب شد نيامدي

چه اشكها كه در گلو رسوب شد نيامدي

خليل آتشبن سخن تبر به دوش بت شكن

 خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي

براي ما كه خسته ايم ودل شكسته ايم  نه

براي عده اي ولي  چه خوب شد نيامدي

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح ، ظهر ، نه غروب شد نيامدي

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 

خدایا وحشت تنهایی ام کشت

کسی با قصه من آشنا نیست

در این عالم ندارم هم زبانی

به صد اندوه می نالم روا نیست

شبم طی شد کسی بر در نکوبید

به بالینم چراغی کس نیفروخت

نیامد ماهتابم بر لب بام

دلم از این همه بیگانگی سوخت

به روی من نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست

نه شعرم می دهد تسکین به حالم

که غیر از اشک غم در دفترم نیست

بیا ای مرگ جانم بر لب آمد

بیا در کلبه ام شوری بر انگیز

بیا شمعی به بالینم بیفروز

بیا شعری به تابوتم بیاویز

دلم در سینه کوبد سر به دیوار

که این مرگ است و بر در می زند مشت

بیا ای هم زبان جاودانی

که امشب وحشت تنهایی ام کشت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 
  • مهمترین انگیزه برای دسترسی به آمال بزرگ احساس کمبود آنهاست
  • مهمترین چیزی که در یک گفت و گوی ساده باید به یاد داشته باشی این است که در حین صحبت همیشه تبسمی بر لب داشته باشی
  • مهمترین چیزی که به تو اجازه فکر کردن به پیروزی را نمی دهد ترس از شکست است
  • مهمترین راه برای زیبا زندگی کردن زیبا دیدن زندگی است
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 
 

 

  • عشق واژه ای است از جنس نور که با دستی از جنس نور بر صفحه ای از جنس نور نوشته می شود
  • هنگامی که عشق می ورزید مگوئید خدا در دل من است بلکه بگوئید من در دل خدا هستم
  • زندگی عشق زیبایی یک روحند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا می شوند و نه تغییر می کنند
  • عشق وقتی دچار غم غربت باشد از حساب زمان و هیاهوی آن ملول می گردد
  • عشق ثمره خویشاوندی روحی است و اگر این خوشاوندی در لحظه ای تحقق نیابد در طول سالیان و حتی نسلها نیز تحقق نخواهد یافت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 
جمعه ها در انتظارم مهدیا

شوق دیدار تو دارم مهدیا

می نویسم نامه ها با عشق تو 

 وصف رویت می نگارم مهدیا

در خزان لحظه ها ای مهربان

شوق تو یاشد بهارم مهدیا

ای که مهرت ناجی دل های ماست

دل به عشقت می سبارم مهدیا

روز و شب از شوق سرشارم بیا

عاشقی چشم انتظارم مهدیا

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 
نمی خواهم بمیرم با که باید گفت

کجا باید صدا سر داد

در زیر کدامین آسمان

روی کدامین کوه

که ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد بژواک این فریاد

کحا باید صدا سر داد

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین کر آسمان کور است

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم

به دوشم گر چه بار غم توان فرساست

وجودم گر چه گرد آلود سختی هاست

نمی خواهم از اینجا دست بر دارم

تنم در تار و بود عشق انسان های خوب نازنین بسته است

دلم با صد هزاران رشته با این خلق

با این مهر با این ماه

با این خاک با این آب

بیوسته است

مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

هوای هم نشینی با گل و ساز و شرابم نیست

جهان بیمار و رنجور است

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش بر ندارم نا جوانمردی است

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را بر افرازم بیفروزم

خرد را

مهر را

تا جاودان بر تخت بنشانم

به بیش بای فرداهای بهتر گل بر افشانم

چه فردایی چه دنیایی

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است

نمی خواهم بمیرم ای خدا

ای آسمان

ای شب

نمی خواهم

نمی خواهم

نمی خواهم

مگر زور است

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 
وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه می خواست بشکند

یک لحظه از خیال بریشان من گذشت

"بر شانه های تو"

بر شانه های تو می شد اگر سری بگذارم

 وین بغض درد را از تنگنای سینه برآرم

به های های

آن جان بناه مهر

شاید که می توانست

از بار این مصیبت سنگین

آسوده ام کند.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 
اگر ماه بودم به هر جا که بودم

سراغ ترا از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم به هر جا که بودی

سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هر جا که بودم

مرا می شکستی مرا می شکستی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب  | 
من کنار بنجره سکوت چشم به راهت هستم تاتو برگردی

خسته و بی بناه گوشه این اطاق تاریک در میان جرقه ای رو شن از اشک نشسته ام لحظه ها بدون تو برای من درد نا کند می دانم که از تو دورم واما تو در بند بند وجودم جای داری آنگاه که از دروازه خاطرات عبور می کنم و باد یاد گذشته را ورق می زند تو در من زنده هستی

وقتی خورشید با زیبا ترین انوار طلایی روی شرقی ترین کوهها نقاشی می کند عشقت در قلبم می تبد

دیر زمانی است که صدای سبز و شیرینت در سرای دلم نمی بیچد وگرمای چشمانت وجود سرد وبی روحم را ذوب نمی کند بی تو مانند شاخه ای خشک می مانم

به تک درختی بی بار در کویری تشنه

به خود دلداری می دهم که تو را با لبخندی خواهم دید ویاد روزهای قدیم را زنده خواهم کرد

بیا و تقدیر من باش تا به روز های آفتابی برسیم

و بر اندوه ظلمت غلبه کنیم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب 
 

مهتاب

شب است و مهتاب در زورقی از نور به دیدن من می آید

من چون هر شب پر از خاطره و سرشار از دیوانگی هستم

نمی دانم مهتاب حرف مرا می خواند یا نه ؟اما الفتی دیرینه با آسمان دارم

تمام کوچه های آسمان را

تمام شاهراه ها و بن بستهای آسمان را گشته ام ومی شناسم

آسمان هم مرا خوب می خواند ساده و صمیمی مرا در خود جای می دهد

خستگی هایم را می بیند اما نا توان از شفایم است

دردم را می خواند اما نا توان از درمانم است چون آسمان هم پر درد اما پر وسع است

سال هاست که حیرانم را در ضیافت شب آواره کرده ام

در شب من بختک عمرم را یافتم

در شب من سکوت فرداهایم را دیده ام

شب است و مهتاب در زورقی از نور به دیدار من می آید

من همچون شبهای گذشته به دنبال یک راه آمده ام .راه شب...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب  |