تبليغاتX
زیباترین !!! به وبلاگ زيباترين خـــــوش آمديد
   

ممنون ميشم اگه آدرس بهترين سايتي را که تا حالا ديدي به منم بگي

سلام بر مهدي، جوهر دين و نور يقين، ذخيره الهي و منجي نهائي سلام بر مهدي، کعبه مقصود و قبله موعود، سر عظيم و اسم اعظم سلام بر مهدي، ستاره طالع و نجم ثاقب، مسيح مسيح ها و موعود موعودها سلام بر مهدي، صاحب شب قدر و عصاره عصر سلام بر مهدي، ديده بان خدا و مظهر هدي، وصي اوصياء و گزيده اولياء سلام بر مهدي، علم منصوب و علم مصبوب، پرچم برافراشته و دانش انباشته سلام بر آن عزيزي که کمال موسي و بهاء عيسي و صبر ايوب با اوست او که چون برخيزد عالمي را برخيزاند و به دنبال خويش کشاند ايستادن، نماد انتظار است و سروها هماره ايستاده اند تا بهار، از راه برسد و آن را گرم در آغوش گيرند. امروز روز جوشش در راه سبز رويش است و فصل رويش، همان ظهور توست که همه هستي، چشم در راه آن و همه دلها را مشغول به خود کرده است. و سلام خدا بر منتظران ظهور مهدی (ع)
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط موج شب  | 
دل مسوزان كه ز هر دل به خــــــدا راهي هست !!!!!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط موج شب  | 
فقط بـــــــــــــــــــــــــراي امروز ...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
يادمان باشد اگر ايــن دلمـــــــــــــان بي كس ماند
طلب مهــــــــــــــــــــــــــر ز هر چشم خماري نكنيم .....

يادمان باشد كه دگر ليلي و مجنوني نيست
به چه قيمت دلمان بهر كسي چاك كنيم

يادمان باشد كه در اين بحر دو رنگي و ريا
دگر حتي طلب آب ز دريا نكنيم

يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست
دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم

يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يكجا ديديم
طلب سوختن بال و پر از كس نكنيم ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط موج شب  | 
سلام
اميدوارم حال همه ي دوستاي گلم خوب باشه
بالاخره فرصت پيدا كردم بيا وبلاگما آپ كنم اونم با یه عكس زيبا از قدرت و عظمت خدا
چند روز پيش صبح زود كه رفته بوديم تو جاده براي گشت زدن آسمونا ديدم كه واقعا زيبا بود ، دلم نيومد ازش عكس نگيرم اونم تو اين دوره زمونه كه هميشه دوربين پيشت هست
اين عكسا منا ياد اين شعر مهدي اخوان ثالث مي ندازه

چه ميگويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحر گه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
وقنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهان است
....

کلیک کن رو عکس لذت ببر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
آرزو می کنم همیشه زنده باشی ولی خوب ...

پس آرزو میکنم تا زنده هستی سلامت و تندرست باشی

خب ، مي بينم که حسابي به خودت مي رسي
از خودت مراقبت مي کني
نيازهايت را برآورده مي کني
خوب گوش ميدي يا مي خوني ، درباره ي رژيم غذايي ، تغذيه ، خواب و سم زدايي از بدن
همين طور خريدن وسايلي که مي گن به درد ورزش مي خوره و گياهان دارويي براي تجديد قوا ، وقتي که آسيب مي بيني

صابونهايي که تن را تميز ميکنن
افشانه هايي که بوي بد را از بين مي برن
مايعاتي که اسيدها و حشره کش ها را خنثي مي کنن
اضافه وزن مجاز براي افزايش قدرت و اندازه ي عضلات
زدن آمپولهاي ايمني . { واکسن ها }
و خوردن قرص هاي نيروزا
اما يادت باشه که بعد از همه ي اينها
بلاخره قصه به پايان مي رسه
ميتوني سيگار را ترک کني ، اما آخر مي ميري
دور مواد را خط بکشي ، اما آخر مي ميري
خود را از خوردن غذاهاي چرب و سرخ کردني منع کني و در سلامت کامل باشي ، اما باز مي ميري
ميگساري هم که نکني باز مي ميري

دور کار هاي خلاف را خط بکشي ، باز مي ميري
از نوشيدن قهوه صرف نظر کني و کيفور نشي ، باز مي ميري ، آخرش مي ميري
بلاخره مي ميري ، دست آخر مي ميري
آخرش مي ميري

مي توني نرمش کردن را از سر بگيري
اما وقتي موسيقي تموم بشه ، مي ميري
توي اتومبيل کمربند ايمني هم ببندي ، باز مي ميري
از نيکوتين فاصله بگيري ، باز مي ميري
مي توني ورزش کني تا چربي هاي ران هايت آب بشه ، خوش تيپ تر و تودل بروتر مي شي ، اما باز مي ميري
حمام آفتاب هم که نگيري ، باز مي ميري

مي توني اون بالا ، تو آسمون پي بشقاب پرنده بگردي
شايد اونا تورا به مريخ ببرن ، اما اونجا هم بلاخره مي ميري

بلاخره مي ميري ، در نهايت مي ميري
آخر ، يک زماني ، مي ميري
با کفش هاي ريبوک و نايس و آديداس
مي توني تو آسمونا سير کني ، اما اونجا هم بلاخره مي ميري

داروهاي نيرو بخش هم که بخوري ، بلاخره مي ميري
روده ات را هم که سالم نگهداري ، باز مي ميري
مي توني خودت را منجمد کني و در زمان معلق بموني
اما همين که يخت را باز کنن ، بلاخره مي ميري
مي توني ازدواج کني ، اما باز هم مي ميري
به نقطه اوج هم که برسي ، بلاخره مي ميري
مي توني خودت را از شر فشارهاي روحي خلاص کني ، استراحت کني ، آزمايش ايدز ، و تست ورزش بدهي
به غرب ، اونجايي که هوا آفتابي است و از رطوبت خبري نيست نقل مکان کني و تا صدها سال زنده بماني
اما بلاخره مي ميري

سرانجام ، در آخر کار مي ميري
در نهايت ، خواه ناخواه مي ميري
پس بهتره حالا که زنده هستي از زندگي لذت ببري
قبل از اينکه غزل خداحافظي را بخوني
چون بلاخره در آخر کار مي ميري

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 7:26 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
بر دوش مي گذارد و از خانه مي برد
امشب علي حقيقت پهلو شکسته را

شهادت بانوي دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) را به همه شيعيان جهان به ويژه دوستاي گلم تسليت ميگم

توان واژه کجا و مديح گفتن او ؟
قلم ، قناري گنگي است در سرودن او

کشاندنش به صحاري شعر ممکن نيست
کميت معجزه لنگ است پيش توسن او

چه دختري که پدر پشت بوسه ها مي ديد
کليد گلشن فردوس را به گردن او

چه همسري که براي علي به خط حضور
طلوع باور معراج داشت ديدن او

چه مادري که به تفسير درس عاشورا
حريم مدرسه ي کربلاست دامن او

بميرم آن همه احساس بي تعلق را
که بار پيرهني را نمي کشد تن او

دمي که فاطمـــــــــــــــه تسبيح گريه بردارد
پيام ميچکد از چلچراغ شيون او

از آن ز ديده ي ما در حجاب خواهد ماند
که چشم را نزند آفتاب مدفن او

 

فضائل حضرت زهرا (س)

پيغمبر (ص)فرمود:بهترين زنان عالم چهار نفرند:مريم دختر عمران ،فاطمه دختر محمد،خديجه دخترخويلد،آسيه زن فرعون.پيغمبرفرمود:فاطمه (ع)ازبهترين زنان بهشت است.
رسول خدا(ص)فرمود:هنگامي كه قيامت برپا شود ،منادي حق ازعرش ندا مي كند :اي مردم چشمهايتان راببنديد تافاطمه از صراط عبوركند.
پيغمبر(ص)به فاطمه فرمود:خدابه واسطه غضب تو غصب مي كندوبه واسطه خشنودي تو خشنود مي گردد. عايشه مي گويدبعد از رسول اكرم كسي را راستگوتر از فاطمه نديده ام .امام محمد باقر(ع) فرمود:‌به خدا سوگند فاطمه (ع) را به وسيله علم ، از فساد وبدي ها باز داشت .
امام صادق (ع)‌فرمود:‌فاطمه (ع) نزد خدا نه اسم خوانده مي شود : فاطمه، صديقه، مباركه ، طاهره، زكيه ، رضيه ، مرضيه، محدثه ، زهرا ، علت اينكه فاطمه ناميده شده اينست كه از شرور بدي ها معصوم و محفوظ است . اگر علي (ع) نبود همسر لايقي براي فاطمه پيدا نمي شد .
از امام محمد باقر(ع) پرسيدند چرا فاطمه(ع) به نام زهرا ناميده شد؟ فرمود:‌زيرا خدا او را از نور عظمت خودش آفريد. بواسطه ي نور آن حضرت آسمان و زمين روشن شد . به حدي كه ملائكه تحت تاثير آن نور قرار گرفتند و براي خدا به سجده افتادند گفتند خدايا اين نور چيست ؟ فرمود: شعله ي است كه از نور عظمت خود آفريدم و در آسما نها ساكنش نمودم . او را از صلب بهترين پيمبران خارج خواهم ساخت و از اين نور ائمه و پيشوايان دين را خارج مي كنم تا مردم را بسوي حق هدايت كنند . آنان جانشينان پيغمبر من خواهند بود .
پيغمبر(ص) به فاطمه فرمود: دخترم ؟ خدا به دنيا توجه نمود و مرا به تمام مردم برگزيد . در مرتبه دوم باز بدان توجه نمود وهمسر تو علي (ع) از بر سايرين برتري داد . براي سومين مرتبه نيز توجه نمود و ترا بر زنان عالم برتري داد . و در مرتبه چهارم توجه كرد وحسن وحسين (ع) بر جوانان اهل بهشت امتيازداد . پيغمبر(ص) فرمود: بهشت مشتاق ديدار چهار زن است :‌اول مريم دختر عمران ،دوم آسيه زن فرعون، سوم خديجه دختر خويلد ، چهارم فاطمه دختر محمد .
پيغمبر(ص) فرمود:‌فاطمه پاره تن من است . اذيت او اذيت من خشنودي او خشنودي من است .
پيغمبر اكرم در حالي كه دست فاطمه (ع) در دست داشت فرمود:‌هر كس اين را مي شناسد و هر كس را كه نمي شناسد اين فاطمه دختر محمد ، پاره تن من و قلب و روح من است . هركس او را اذيت كند مرا اذيت نموده و هركس مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده است.
ام سلمه مي گويد: فاطمه شبيه ترين مردم بود ، به رسول خدا .
پيغمبر (ص) فرمود:‌فاطمه حوريه اي است به صورت انسان .
پيغمبر فرمود:‌فاطمه اول كسي است كه داخل بهشت مي شود.
امام صادق (ع) فرمود:‌فاطمه را بدان جهت فاطمه ناميدند كه مردم قدرت ندارند . حقيقت او را درك كنند . پيغمبر مي فرمود:‌خدا من و علي و فاطمه و حسن و حسين (ع) را از يك نور آفريد.
ابن عباس مي گويد: از رسول خدا پرسيدم : آن كلماتي كه حضرت آدم از خدا ياد گرفت و بوسيله آنها توبه اش قبول شد چه بود؟ فرمود:‌خدا را قسم داد به حق محمد و علي وفاطمه و حسن وحسين (ع) بدان جهت توبه اش قبول شد .
پيغمبر (ص) فرمود:‌اگر علي نبود،‌براي فاطمه شوهرلايقي وجود نداشت.
پيغمبر (ص) مي فرمايد: وقتي معراج رفتم در بهشت گردش كردم و قصر فاطمه را ديدم كه هفتاد قصر بود و از لولو و مرجان ساخته شد ه بود.
پيغمبر به فاطمه فرمود: مي داني چرا فاطمه ناميده شدي؟
علي بن ابي طالب (ع) مي فرمايد: رسول خدا خيلي فاطمه را مي بوسيد ، عايشه اعتراض كرد. پيغمبر در جواب فرمود:‌هنگامي كه مرا به معراج بردند داخل بهشت شدم ،جبرئيل مرا نزد درخت طوبي برد و از ميوه هايش به من داد، آنها را خوردم و نطفه اي از آنها در من بوجود آمد. وقتي به زمين آمدم با خديجه همبستر شدم ، فاطمه آبستن شد. از اين رهگذر است كه هر وقت فاطمه را مي بوسم بوي درخت طوبي به مشامم مي رسد.
ابن عباس مي گويد:‌يك روز علي و فاطمه و حسن وحسين (ع) نزد پيغمبر بودند:‌فرمودند:‌خدايا تو مي داني كه اينان اهل بيت من وگرامي ترين مردم هستند . دوستانشان را دوست بدار و با دشمنانشان دشمني كن . ياري كنندگانشان را ياري كن . از تمام بدي ها پاكشان گردان. از تمام گناهان محفوظشان بدار. بواسطه روح القدوس تاييد شان فرما. سپس فرمود:‌يا علي تو امام امت و جانشين من هستي . مومنين را به سوي بهشت هدايت مي كني . گويا دخترم فاطمه رامي بينم كه در روز قيامت بر مركبي از نور سوار شده در جانب راستش هفتاد هزار ملك مي بيني و در جانب چپش هزار و پيش رويش هفتاد هزار و پشت سرش هفتاد هزار فرشته حركت مي كند زنان مومن امتم را بسوي بهشت مي بردن. پس هر زني كه نمازهاي پنجگانه را بخواند،‌ و ماه رمضان را روزه بدارد، حج خانه خدا را بجاي آورد ، و زكات اموالش را بپردازد، و از شوهرش اطاعت كند و علي (ع) را دوست بدارد ،بواسطه شفاعت فاطمه داخل بهشت خواهدشد . فاطمه (ع) بهترين زنان جهان است.
گفته شد يا رسول الله آيا فاطمه بزرگ زنان عصر خودش مي باشد؟ فرمود: آن مريم است كه بزرگترين زنان عصر خودش بود، دختر م فامظ ، بهترين زنان گذشته و آينده است. وقتي در محراب عبادت قرار مي گيرد هفتاد هزار فرشتگان مقرب الهي به او سلام مي دهند . ومي گويند:‌اي فاطمه ! خدا ترا برگزيد و پاكيزه نمود و برجميع زنان عالم برتري داد.
سپس متوجه علي(ع) شد وفرمود:‌يا علي فاطمه پاره تن من و نور چشم من و ميوه دل من مي باشد هركه او را ناراحت كند مرا ناراحت مي كند و هر كه او را خشنود نمايد مرا خشنود مي سازد . فاطمه (ع) نخستين كسي است كه به من ملحق خواهد شد،بعد از من به اوخوبي كن. حسن و حسين (ع) فرزندان و گلهاي من مي باشد و بهترين جوانان اهل بهشتند، بايد همانند گوش و چشمت آنان را گرامي بداري.
سپس دستش را به جانب آسمان برداشت و فرمود:‌خدايا تو شاهد باش كه من دوستان اينان را دوست مي دارم و دشمنان را دشمن دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 7:36 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
سنگ دلا چرا دگر جور و جفا نمي کني
جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمي کني
زخم دگر بزن بدل مرهم اگر نمي نهي
درد دگر بده اگر خسته دوا نمي کني
عهد هر آنچه مي کني وعده به هر که مي دهي
عهد زياد مي بري وعده وفا نمي کني
تير غمم زدي به جان تا که به خون نشانيم
هر چه کني بکن بتا زانکه خطا نمي کني

سلام منم آنم چه تصادفی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
کولي ! بر درخت ، تيري نشانده دوست
يعني که : دي پسين ، زين سوي رانده دوست
امروز ، کاکلي مست است و نغمه خوان
ديشب ترانه يي از عشق خوانده دوست
امروز ، کاسني سرشار شبنم است
ديشب ، به ياد تو اشکي فشانده دوست
بادام بر درخت ، چشم نخفته يي ست
ديشب ، ز دوريت بيدار مانده دوست
بر گونه ات ، نسيم اين سان که مي دود
شايد که بوسه يي با او دوانده دوست
اين گونه اهتزاز در شاخه ها ز چيست ؟
شايد سلام را دستي تکانده دوست
آن غنچه هاي سرخ ، آنک شکفته اند
زين سان پيام عشق سويت رسانده دوست
کولي ! چه مي کند بر سينه درخت
تيري که بر دلت ، عشقش نشانده دوست


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
صداي تو خوب است
صدا کن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است که در انتهاي صميميت حزن مي رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
بيا تا برايت بگويم
چه اندازه تنهايي من بزرگ است
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
تا حالا براتون پیش اومده بخواهید پسورد ایمیلتونا تغییر بدید ، یا اصلا بخواهید مشخصات مربوط به ایمیلتون مثل اسم و ... را تغییر بدید
تو این مواقع چیکار می کنید ؟ البته می دونم خیلی هاتون میدونید باید چیکار کنید ، خیلی ها هم هستند ایمیل قبلی را بی خیال میشن و یکی از نو می سازند که هم وقت گیره هم مجبوری آدرستم تغییربدی
من خودم به دلایل امنیتی تقریبا هر 6ماه پسوردما عوض میکنم
چندنفر از دوستان پرسیده بودند چطور میشه پسورد را تغییر داد که منم جوابشونا به آدرساشون فرستادم
حالا اگه کس دیگه ای هست که می خواد بدونه ، آدرسشا برام بنویسه تا براش توضیح بدم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
گفت روزي به من خداي بزرگ
نشدي از جهان من خوشنود

اين همه لطف و نعمتي که مراست
چهره ات را به خنده اي نگشود

اين هوا ، اين شکوفه ، اين خورشيد
عشق ، اين گوهر جهان وجود

اين بشر ، اين ستاره ، اين آهو
اين شب و ماه و آسمان کبود

اين همه ديدي و نياوردي
همچو شيطان ، سري به سجده فرود

در همه عمر جز ملامت من
گوش من از تو صحبتي نشنود

وين زمان هم در آستانه مرگ
بي شکايت نمي کني بدرود

گفتم آري درست فرمودي
که درست است هر چه حق فرمود

خوش سرايي است اين جهان ليکن
جان آزادگان در آن فرسود

جاي اين همه که برشمردي ، کاش
در جهان ذره اي عدالت بود

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط موج شب  | 
خوبها ساکت می آیند و در باغچه خدا گل می کارند

سال نــــــــــــــــــــــــــــــــــو مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط موج شب  | 
بعضي مواقع يه دفعه حس شعر گفتن مياد سراغ آدم ، تو اين لحظه همينجوري ذهن آدم پر ميشه از کلمات هم وزن
در مقابل ممکن يه روز تصميم بگيري چندتا بيت بگي ولي اصلا نمي توني کلمه ها را هماهنگ کني يعني در واقع حسش نيست
مطمعنم اگه اهل شعر باشيد همتون اينا تجربه کرديد
امروز صبح که ساعت بالاي سرم زنگ زد و من توي خواب وبيداري اونا خاموش کردم اصل وپايه اين شعر اومد توي ذهنم وسعي کردم اونا تو ذهنم نگهدارم تا بعد بنويسمش
بعد که بلند شدم ديدم داره بارون مياد و خلاصه اينطوري نوشتم
خوشحال ميشم نظرتا دربارش بگي

 

صبح است
سپيده سرزده
ساعت ، شش ، شش و نيم است

پلکهاييم سنگينند
لحظه اي در خواب ، لحظه اي بيدار
چشمهايم را ، با سرانگشتان ، مي کنم بيدار
خسته ام بسيار
با همه سختي مي شوم هوشيار
يادم آمد
روزهاي آخر سال است
عيد نزديک است
آسمان ابريست
باز باران مي بارد
مي روم آرام من به سمت پنجره
مي زند باران بر سر شيشه
ناله مي کند قطره ي باران از دست شيشه
مي چکد آرام ، قطره باران چون اشک شيشه
باز مي کنم راه باران را
مي زنم کنار شيشه بــد را
حمله مي کند روي صورتم
سرد و با تـندي مي زند شلاق روي صورتم
مي شود جاري قطره باران روي صورتم
مي شود باران اشک حيرتم
يادم آمد باز
قطره باران اشک شيشه بود
شيشه اي که سخت ، سرد و بي کس بود
اين همان شيشست
مانده روز و شب ، بي کس و تنها کنج پنجره
روز و شب بيدار
تا مگر بيند بازهم يک دم يار ديرين را
و فروريزد
با تمام حس خوب آن اشک شيرين را
من چه بي فکرم !!!
من چه بي حسم که حس خوب آن را زود بشکستم
من چه نامردم !!!
من چه بي شرمم که اشک شوق آن را زود خشکاندم
با دلي پرشرم
مي سپارم باز، غصه هايش را به باران
شيشه مي خندد ، صورتش سرشار از اشک مي گردد
قطره هاي گرم بارارن را بسوي خويش مي خواند
بازهم ، شيشه مي نالد
بازهم ، شيشه مي گريد
صورتم خيس است
يادم آمد
ماه اسفند است
عيد نزديک است
آسمان ابريست
من هنوزم گيج و منگم
من هنوزم سخت در رفتار باران ، شيشه غـــرقم

                      85/12/23         نوشته ي موج شب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط موج شب  | 
سلام
امروز مي خوام درباره وضع خيابونا براتون بنويسم ، حتما اگه يه ساعتي تو خيابون شهرتون يا شهرهاي اطرافتون بگرديد مي فهميد منظورم چيه ؟ به خدا آدم يه قيافه هايي را تو اين خيابونا مي بيني که نمي دونم اسمشا ميشه چي گذاشت
با کلاس ، آخر مد ، با شخصيت ، مريض ، ديوانه ، خودبين ، خوش ، خيلي خوش ، خيلي خيلي خوش ، خيلي خيلي خيلي ... ، يا هر اسم ديگه که شما بذارين
از قيافه هاي بعضياشون که  آدم واقعا خندش مي گيره ، بعضي هاشونم که توي سرما يه لباسهايي مي پوشند که آدم سردش ميشه ولي خودشون ماشالله اينقدر گرمند که نمي فهمند
من ميگم اگه قرار بود از نظر زيبايي همه مثل هم باشند خوب خدا همه را مثل هم مي آفريد
من ميگم اينا خودشون قبول دارند که زشتن ، مي خوان با اين کارا خودشونا زيبا نشون بدن
من ميگم اينا خودشونا قبول ندارند ، چون مي خوان يکي ديگه باشند
من ميگم اينا خيلي چيزا را قبول ندارند
من ميگم آدم بايد زيبايش خدادادي باشه وگرنه رنگ و لاآب که هر دو ساعت از بين ميره
من ميگم زيبايي به صورت نيست به سيرت آدم بر ميگرده
من ميگم به کسي برنخوره ها ، تو هم هرچي مي خواي بگو
من ميگم ... تو چي ميگي ؟
من اينا ميگم ، بخونش ...

فطرت زن طالب آرايش است    
گرمي روح زن ازين آتش است
تا که شود نقش تو زيبنده تر      
سحر نگاه تــــــــــو فريبنده تر
ليک نه آنسان که به بازار و کو  
اينت به انگشت نمايد بدو
روغن و رنگ از سر و سيماي تو   
خيزد و ريزد به سراپاي تو
داغ کبودي که نهي روي چشم      
مشت به رويت زند از روي خشم
رنگ مکن آيينــــــــــــه ساده را    
تيـــــــــــــره مکن آب خدا داده را
بيل مکن ناخن زيبات را     
مسخره کفش مکن پات را
بهر خدا آتش بي دود باش      
تا که طبيعي بتوان بــــــــود باش

****************************
فطرت افراطي زن اي دريغ        
در ره اين قافــــله افشانده تيغ
حد وسط نيست به هنجار زن     
شيوه افراط بود کــــــــــار زن
****************************
اي به تو روشن دو جهان بين من  
ليلي من ، خسرو شيرين من
شب که بجز شوي تو در خانه نيست   
موي تو ژوليده و رخ روغني است
ليک چو از خانه به در مي روي    
با سرو روي اين همه ور مي روي
بايدت آراسته بود اي صنــــــم     
ليک نه در کوچه ، که در خانه هم
خانه از او جامه از او نان از او    
هست و ترا جلوه به بازار و کو
حيف بود گر زن شايسته خو     
يار کسان باشد و نانخوار شو
راه کج از چشم خوشت دور باد    
وانکه رهت کج طلبد کور باد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط موج شب  | 
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش آب
چيست در بازي اين ابر سفيد
روي اين آبي آرام بلند
كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
 نه به آب
 نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را حين سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس باد شقايق را در دامن كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاينده  هستي را در گونه گل
همه را مي شنوم
همه را مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سرا پا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير تو ببند
پاسخ چلچله ها را تو بگوي
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقيست
آخرين جرعه جام تهي را تو بنوش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط موج شب  | 

Once upon a taim

Once upon a taim , my frind
they used to laugh with their hearts
and laugh with their eyes ;
but now they only laugh whit their teeth ,
while their ice - block - cold eyes
search behind my shadow .

There was a time indeed
they used to shake hands with their hearts ;
but that,s gone my frind .
now they shake hands without hearts
while their left hands search
my empty pockets .

so I have learned many things , my frind .
I have learned to wear many faces
like dresses --- homeface , officeface , streetface , hostface , cocktailface , tailface ,
whit all their conforming smiles
like a fixed portrait smile .

and I have learned too
to laugh with only my teeth
and shake hands without my heart .
<I have also learned to say , < Goodbye
<when I mean < Goodriddance

<to say < Glad to meet you
<without being glad ; and to say < It,s been nice talking to you
after being bored .
but believe me , my frind
I want to be what I used to be
when I was like you .
I want to unlearn all these muting things .
Most of all , I want to relearn how to laugh , for my laugh in the mirror
!shows only my teeth like a snake,s bare fangs


so show me ,my frind
how to laugh ; show me how
I used to laugh and smile
once upon a time when I was like you .


***********************************
روزگاري

دوست من ! روزگاري بود که
آدمها با قلبشان مي خنديدند
و با چشمشان
اما امروز تنها با دندانهايشان مي خندند
در حالي که نگاهشان ، سرد و غريب
سايه ام را از پشت سر مي پايند


به راستي زماني بود که
آدمها با قلبشان دست مي دادند
اما دوست من گذشت آن زمان
امروز آنها بي قلبشان دست مي دهند
در حالي که با دست چپ
جيب خالي ام را مي کاوند


پس بسيار چيزها آموخته ام ، دوست من
آموخته ام که چهره ام را با نقابهاي گوناگون بپوشانم
همچون جامه هاي گوناگون - نقاب خانه ، نقاب اداره
نقاب خيابان ، نقاب مهماني و ... با لبخندهايي مناسب هر نقش
همچون صورتهايي نقاشي شده


نيز آموخته ام من
که تنها با دندانهايم بخندم
و بي قلبم دست بدهم
آموخته ام بگويم : خدانگدار
حال آنکه دلم مي گويد : برنگردي
و بگويم : از ملاقات شما بي نهايت خوشوقتم
حال آنکه سخت بي تفاوتم ، و بگويم : لذت بردم از مصاحبت شما
حال آنکه سرشار از ملال گشته ام


اما باور کن دوست من
مي خواهم همچون خودم باشم در گذشته ها
زماني که همچون تو بودم
مي خواهم از ياد ببرم همه ي اين نقش ها و نقاب ها را
از آن پيش تر ، مي خواهم ديگر بار خنديدن با قلبم را بياموزم
زيرا خنده ام در آينه ، تنها دندانهايم را نمايش مي دهد
راست همچون نيشهاي زهر آگين مار يا کژدم


پس به من بياموز دوست من
چگونه بخندم
چگونه همچون گذشته ها با قلبم بخندم
و همچون تو ، خود خودم باشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
خدايا وقتي مي بينم تمام درها به رويم بسته شده اند به سوي تو روي مي آورم
 وقتي مي بينم هيچ گوشي صدايم را نمي شنود تو را صدا مي زنم
 وقتي متوجه مي شوم هيچ چشمي مرا نمي بيند رو به خانه تو مي ايستم
 وقتي هيچكس اشكهايم را باور ندارد در مقابل تو ضجه ميزنم
 وقتي كسي دستم را نمي گيرد به سوي تو دست دراز مي كنم
 خدايا خوشحالم كه تو را دارم
 خوشحالم كه باز تو را پيدا مي كنم
 خوشحالم كه تو مرا مي بيني
 صدايم را تو مي شنوي
 اشكهايم را حس مي كني
 و عشقم را باور داري

وقتي خدا بهت مي گه آره چيزيوكه مي خواي بهت مي ده
وقتي بهت مي گه صبر كن خبر بهتري بهت مي ده
وقتي بهت مي گه نه بهترينو برات آماده مي كنه
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
دوست داشتن  

امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره مي بارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه مي كارد

 شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتش ها

آري، آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب بجاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است

آه، بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من

آه، بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رؤياها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها

داني از زندگي چه مي خواهم
من تو باشم، تو، پاي تا سر تو
زندگي گر هزارباره بود
بار ديگر تو، بار ديگر تو

آنچه در من نهفته دريائيست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين توفاني
كاش ياراي گفتنم باشد

بسكه لبريزم از تو، مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج درياها

 بسكه لبريزم از تو، مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم

آري، آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

 *************************************
آفتاب مي شود

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايهء سياه سرکشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه کن
تمام هستيم خراب مي شود

شراره اي مرا به کام مي کشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام مي کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود

تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده اي مرا کنون به زورقي
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره مي کشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين برکه هاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه هاي آسمان
کنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسيده ام
به کهکشان، به بيکران، به جاودان

 کنون که آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستاره ها جدا مکن

 نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب مي شود
صراحي ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
نگاه کن
تو ميدمي و آفتاب مي شود

*********************************************
تولدي ديگر

همهء هستي من آيهء تاريکيست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه کشيدم ، آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد
يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد
زندگي شايد
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر ميگردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصله ي رخوتناک دو هماغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر مي دارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد " صبح بخير "

زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد
ودر اين حسي است
که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي که به اندازهء يک تنهاييست
دل من
که به اندازهء يک عشقست
به بهانه هاي سادهء خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي که تو در باغچهء خانه مان کاشته اي
و به آواز قناري ها
که به اندازهء يک پنجره ميخوانند

آه...
سهم من اينست
سهم من اينست
 سهم من ،
آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيرد
سهم من پايين رفتن از يک پله متروکست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد :
" دستهايت را
 دوست ميدارم "

 دستهايم را در باغچه ميکارم
سبز خواهم شد ،  ميدانم ، ميدانم ، ميدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم ميآويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم
کوچه اي هست که در آنجا
پسراني که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهاي در هم و گردن هاي باريک و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دخترکي مي انديشيدند که يک شب او را
باد با خود برد

کوچه اي هست که قلب من آن را
از محله هاي کودکيم دزديده ست

سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمي از تصويري  آگاه
که ز مهماني يک آينه بر ميگردد

 و بدينسانست
که کسي ميميرد
و کسي ميماند

هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ، مرواريدي
صيد نخواهد کرد .

 من
پري کوچک غمگيني را
ميشناسم که در اقيانوسي مسکن دارد
و دلش را در يک ني لبک چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري کوچک غمگيني
که شب از يک بوسه ميميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
سلام
تا حالا براتون پيش امده براي يکي ميل بزنيد ولي بعد از چند روز از طرف همون شخص يه ميل براتون بياد که نوشته باشه ايميلي که فرستاده بودي ناخواناست يا يه ميل از طرف کسي که چند روز منتظر ايميلش بوديد براتون امده باشه ولي خطش براي شما ناخوانا باشه و نتونيد اونا بخونيد
چه حالي پيدا مي کنيد ؟
واقعاً درد آوره ، که آدم کلي وقت صرف کنه براي کسي ايميل بنويسه و منتظر جوابش باشه بعد بفهمه طرف اصلا نتونسته اونا بخونه
من اينجا يه راه حل براي اين مشکل ميگم اميدوارم به دردتون بخوره
وقتي ميلتونا باز کرديد و ديديد که خطش مشکل داره به صورت زير عمل کنيد
تو همون صفحه ايميل که خطش ناخواناست از قسمت بالاي صفحه

View
را باز کن بعد برو روي
Encoding
توي زير شاخه اي که باز ميشه اگه عبارت
(Unicode (UTF-8
را پيدا کردي روش کليک کن اگه پيداش نکردي برو روي
More
توي زير شاخه اي که باز ميشه اون قسمت پايين حتما پيداش مي کني حالا روش کليک کن و صبر کن تا صفحه دوباره بار گذاري بشه ، حالا مي توني بخونيش

اگه باز هم نتونستي بخونيش اين بار به اين صورت عمل کن

View
را باز کن بعد برو روي
Encoding
توي زير شاخه اي که باز ميشه اگه عبارت
 ( Arabic (  Windows
را پيدا کردي روش کليک کن اگه پيداش نکردي برو روي
More
توي زير شاخه اي که باز ميشه اون قسمت بالا حتما پيداش مي کني حالا روش کليک کن و صبر کن تا صفحه دوباره بار گذاري بشه ، اميد وارم که تونسته باشي بخونيش

اگه تونسته باشم بهت کمک کنم تا بتوني نامه هات را بخوني خوشحال مي شم نظرتا بگي .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 

محبوبم ،  تو را در روياهايم ديده ام
در خلوت خويش
 روي زيبايت را
تو همدم جان مني ونيمه ديگر زيبايي ام
که هنگام آمدنم به اين جهان از آن جدا شد
دلبندم ، دزدانه آمده ام
پاور چين پاورچين
تا به تو رسم
به راستي تويي آيا
که در برابرم ايستاده اي
از چه بيمناکي
شکوه دنيا را رها کردم
تا با تو به بهشت سرزمين هاي دور ره برم
و باده زندگي و مرگ را با تو از يک ساغر سرکشم
محبوبم ، بيا به جهاني چنان دور رويم
که دست چرکين بشر را بدان راه نباشد
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
مصريها در پنهان کاري
يونانيها در تناسب سازي
روميها در بازتاب دادن
چينيها در تشريفات
هندوها در قانون گزاري
جهود در احساس فنا
عربها در خاطره سازي و بزرگنمايي
ايرانيها در مشکل پسندي
فرانسويها در لطافت و نزاکت
انگليسيها در تجزيه وتحليل
اسپانيا در تعصب
ايتاليايها در زيبايي
آلمانيها در جاه طلبي
روسها در مغمومي
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
روباهي که از 20 شکارچي سوار بر اسبان تيزپا و همراه با سگان هشيار مي گريخت ، خود را گفت
بي گمان مرا خواهند کشت . اما چه نادانند و تهي مغز اين آدميان ! در پندارم نمي گنجد که 20 روباه چنان بي خرد باشند که بر 20 دراز گوش نشسته و از 20 گرگ ياري گيرند تا تنها يک انسان را بدرند
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
ظهر عاشورا

برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
صبح است و آسمان ابري ، يکشنبه هفتم بهمن
چون عطر پونه با برگش يادت ، عزيز من ، با من
اي دوست ، من چه بنويسم ؟ حال غمم نمي داني
خواهم پي فراموشي يک خم شراب مردافکن
خورشيد سرگران کرده ، روي از زمين نهان کرده
اخمي بر آسمان کرده ، پايي کشيده در دامن

اي دوست ، آن محبت ها ، وان شعر و شور گرمي زا
چون پيچکي که بر افرا ، وامم نهاده بر گردن

افراي عصر پاييزم در معبر زمان عريان
حيران که خود چه خواهم کرد با سردي دي و بهمن
از سردي دي و بهمن انديشه مي کنم ، اما
سرمايي از درون گويي افسرده هر رگم در تن
يک آفتاب گرمي را بر من به مهر مي باري
من سوي تو چه مي آرم ؟ تنديس يخ به پيراهن
اين گيسوان که خاکستر از تارهاش مي ريزد
در جان عاشقان ديگر آتش نمي کند روشن

گفتي که دوستم داري ، شرمم ز خويش مي آيد
گردش که دوست مي دارد در باغ بي گل و گلشن

پنداشتي که مهتابم ؟ يا شبچراغ نايابم ؟
نه ، نه حباب بر آبم ، آهي بـــدَم ، مرا بشکــــــــــن

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
تو را به خدا ، اي قلب من ، عشقت را اسرار خويش دان و آن را از ديگران پنهان دار تا سر نوشتي نيکوتر بيابي
کسي که اسرار درونش را آشکار مي نمايد نادان است
سکوت و راز داري براي عاشق بسيار نيکوتر است
تو را به خدا ، اي قلب من ، اگر کسي پرسيد : بر تو چه رفته است ؟ پاسخ مده
اگر از تو درباره ي معشوقت پرسيدند ، گمراهشان ساز
تو را به خدا ، اي عشق من ، شور و احساس خود را پنهان ساز
بيماري تو همان درمان تو است ، زيرا نسبت عشق به روح همچون شرابي است در پياله
آنچه تو مي بيني مايع است و آنچه ديده نمي شود جوهر و نيروي آن است
تو را به خدا ، اي قلب من ، مصائب خويش را آشکار مساز
تا اگر دريا ها خروشيدند و آسمانها فرو ريختند ، تو ايمن باشي
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
اي کبوتر سينه سرخ ، بخوان . چرا که راز ابديت در ترانه ات نهفته است
اي کاش همچون تو بودم ، رها از زندانها و زنجير ها
اي کاش مثل تو بودم ، همچون روحي سبک بال بر فراز دره ها و نور را همچون مي از جامهاي آسماني به کام خود مي ريختم
اي کاش همچون تو بودم ، معصوم و خشنود و شادمان . به آينده نظر نمي کردم و گذشته را از ياد مي بردم
اي کاش مثل تو زيبا ، نجيب و لطيف بودم . و باد ، بالهايم را مي افشاند تا به لباس شبنم زينت يابد
اي کاش مثل تو بودم ، همچون انديشه اي شناور بر فراز زمين ، و نغمه هاي خود را در ميان جنگل و آسمان مي افشاندم
اي سينه سرخ ، آواز بخوان و پريشاني مرا پراکنده ساز .من به نداي درون تو که در گوش جان من مي خواند ، گوش فرا مي دهم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
دوست عزیزی که این نوشته ها را برام فرستادی از تو ممنونم خواسته بودی نوشته هات را تو وبلاگم بذارم منم این کار را می کنم


چي بگم كه خيلي تنهام

خيلي تنها

بغض گلويم را فرا گرفته به قدري كه مي خواهد خفه ام كند

ولي من نمي گذارم چون همچنان اميد وارم

اميد به چه كسي نمي دانم

ولي كسي هست كه مرا نگه ميدارد

غمي بزر گ درونم را فرا گرفته به قدري كه مي خواهد نابودم كند

ولي من نمي گذارم چون همچنان ايستاده ام

براي چه نمي دانم

ولي هدفي هست كه مرا سر پا نگه مي دارد

دردي جانكاه وجودم را فرا گرفته به قدري كه مي خواهد مرا از اين جا وارهاند

ولي من نمي گذارم چون همچنان چشم انتظارم

انتظار چه كسي نمي دانم

شايد منتظر كسي هستم كه از اين تنهايي نجاتم دهد

يا شايد منتظر كسي هستم كه غم بزرگ مرا شكست دهد

يا شايد منتظر كسي هستم كه درد جانكاه مرا به جان بخرد

نمي دانم شايد منتظر كسي هستم

كه تنهايي مرا

غم مرا

درد مرا

بفهمدو مرا نجات دهد

شايد منتظر كسي هستم كه با من يكي شود

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
اینم چندتا شعر که همون دوست بالا فرستاده امیدوارم بازم از این کارا بکنی


در برابر خدا

از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه اي خداي قادر بي همتا
 
تنها تو آگهي و تو مي داني
اسرار آن خطاي نخستين را
تنها تو قادري كه ببخشايي
بر روح من صفاي نخستين را
 
يكدم ز گرد پيكر من بشكاف
بشكاف اين حجاب سياهي را
شايد درون سينه من بيني
اين مايه گناه و تباهي را
 
آه اي خدا ، چگونه ترا گويم
كز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گويي اميدجسم دگر دارم

************************************************

پل

مي رسي فاصله پل مي شود
مي نگري آينه گل مي شود
پرده را دست تو ازپنجره پس مي زند
آفتاب مي دمد
پنجره در نور نفس مي زند
لحظه ها با تو سفر مي كنند
جاده ها از تو گذر مي كنند
از ته كوچه دلواپسي مي رسي 
نام تو تكيه كلام همه بادهاست

************************************************
زندگي

 زندگي معني شده در صداي جير جير كهاي باغ
يا به روي تير برق
در ميان چشمهاي يك كلاغ
زندگي معني شده بر لب يك چرخ دستي پاي جوي
در خياباني شلوغ
در بخار روي يك ظرف لبو
زندگي معني شده زير باران توي بوي خشتها
زندگاني مي چكد گاهي از سوراخ سقف
زندگي معني شده
چشم خود را باز هم وا مي كنم
معني اش را در همين كوچه پس كوچه پيدا مي كنم

************************************************
او که آمد

او كه آمد جاده روشن بود
انتهاي لحظه تنهايي من بود
باز ما بوديم و يك لبخند
با دو تا هد هد كه روي سنگ مي خواندند
او كه مي رفت جاده تاريك و پر از غم بود
دشت خاموش نگاهم
خيس شبنم بود
باز هم من بودم و آغاز تنهايي
با دو تا هد هد كه روي سنگ
دلتنگ مي خواندند

*************************************************

سکوت

سكوت را بشنو
سكوت يعني نور
سكوت مي ريزد ز خوشه انگور
درخت و گلها به هم چه ميگويند
كه اين چنين خاموش و ساده مي رويند
چه راز خاموشي در اين دل گلهاست
سكوت را بشنو
سكوت هم زيباست
سكوت تصويري است كه پشت در مانده
سكوت فريادي است كه در گلو مانده
سكوت سرد سنگ
چه سخت وسنگين است
سكوت يك انگور چقدر شيرين است
سكوت يك پيغام
سكوت آواز است
سكوت را بشنو
سكوت يك راز است

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
اي گل شبو
        اندکي خوش باش
                         لحظه اي با ما
            اندکي بالا

سربه روي آسمان کن
             تا تو...
 ماه لاغر و پژمرده را چون توپ پر نوري کني

و خودت با ما
         بال بگشايي
                پر زني تا بيکران عالم انسانيت
        تا جهاني از گذشت

گاه گاهي
     سر به روي آسمان کن
                             اي گل شبو

تا ستاره از تو عبرت گيرد و ديگر
   با غم و حسرت
       بر زمين کمتر بدوزد چشم
                 و نگويد
                    خوش بحال آن گل شبو
             ...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط موج شب  | 
دودکش ها بر فراز بامها
هر نفس آهي ز دل بر مي کشند

وز دهان قير گونشان دودها
زاغ وش بر آسمان پر مي کشند

رنگ اين سرخ است و رنگ آن کبود
دود اين تيره ست و دود آن سپيد

با زباني بيزبان اين دودها
نغمه ها دارند و نتواني شنيد

آن يکي از پهن خوان منعمان
داستان عز و ناز آرد ترا

وين يکي از مطبخ بيچارگان
قصه ي فقر و نياز آرد ترا

اين يکي گويد در آن بستان سرا
گربه و سگ هم به ناز آموخته است

آن يکي گويد در اين ويرانه جاي
کودکان را جان ز حسرت سوخته ست

آن يکي گويد در آن خرم بهشت
عالمي شادي نگر ، مستي ببين

اين يکي گويد در اين ماتمکده
معني فقر و تهيدستي ببين

ني غلط گفتم غلط کان دودها
زآن همه فقر و غنا دل خسته اند

از درون تيره جانان ، قصه ها
بر زبان دارند و لبها بسته اند

بسته گوش و بسته لب خاموش و نرم
درهم آميزند و ناپيدا شوند

زين نواها گوش چرخ آکنده است
پس چرا اين دودها گويا شوند

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط موج شب  | 
احساس مي کنم که آب مي شود قلبم
به سان شمع هاي ميان شيريني :
روغني از رخوت ،
نه شراب ،
پر مي کند رگانم را .
و احساس مي کنم که مي گريزند روزهايم ،
خاموش و نجيب ، همچون يکي غزال .
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط موج شب  | 
بخورد قرص و روانه به سوي مجلس شد
نشست و چرت زد و دست و پاش بي حس شد

نگار ما که به جايي نرفت و کار نکرد
درآمدش ز گدايي به از مهندس شد

خيال بست نشيند به جاي افلاطون
الاغ پيش کمالات او مدرّس شد

کسي که در همه جا کوس خالقي مي زد
ز آبرو بگذشت و گداي مجلس شد

نبود صبر و قرارش چو فرد اسهالي
بخورد شيرهء ترياک و سخت يابس شد

براي هيچ ، همه مال و همسر و فرزند
فداي شيره و گَرد و حشيش و « ال اس » شد

از آن به همسر و فرزند التفاتش نيست
که با مواد مخدر انيس و مونس شد

چه بود خاصيت قرص ، من نفهميدم
که کف نمود دهانش دچار خس خس شد

در اختفاست که تزريق کرد يا سَم خورد
چگونه مرد که قبرش بدون آدرس شد

به کيمياي خرد جسم را طلا سازند
زر وجود تو با گَرد لعنتي مس شد

بيا و از خر شيطان پياده شو ، معتاد
چرا که هر که از اين راه رفت مفلس شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط موج شب  | 
پيچيده کلافي است جهان سر در گم
کس را خبري نه از سر است و نه ز دم

بس قافله آمدست و رفته است ، ولي
مانده است به جا ، جاي دو پا يا که دو سم

آنان که سواره زين جهان بگذشتند
بر گرده ي بندگان خود بنشستند

جز نقش دو سم نمانده زآنان بر جاي
گويي که خر آمدند و خر بگذشتند

آنان که به پاي خود جهان طي کردند
اسب هوس و آز وستم پي کردند

مانده است دو نقش پاي انسان بر جاي
زيرا که به نفس خويشتن هي کردند

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط موج شب  | 
از همه کسانی که به وبلاگم سرزدند ممنونم

جوابتونا بعدا می دم

حالا وقت ندارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط موج شب  | 
حيران نشسته ماه به تنها نشستنم
وين قطره قطره اشک به مژگان شکستنم

ديوانگي نباشد اگر ، شور عاشقي است
شب تا سحر نگاه به مهتاب بستنم

از اين دريچه راه به سوي تو مي برم
باشد اگر اميد از اين چاه رستنم

پيوسته ام به مهر تو ، اي گل که بنگري
پيوند خويش از همه عالم گسستنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
شگفت انگيز و بنيان کن گياهي ست
که مي رويد نه از خاک ونه از سنگ
تو گويي در هوا مي رويد از هيچ
ز ناپيدا برون مي آورد چنگ

همانند کمندي زرد و نازک
نخي بر گٍرد گل مي گستراند
وگر صد بارش از هم بگسلاني
ز هر پاره تني مي پروراند

چنين پيداست کاين مار ستمکار
بجز گشتار گل کاري ندارد
چنان در حلقه مي پيچاندش تنگ
که گل در چنگ او جان مي سپارد !

گياه است اين ؟ ندانم يا بلايي ست
تو پيچک خوان و آفت هر چه خواهي
من او را مرگ ميدانم که در باغ
نيارد ارمغاني جز تباهي

سحرگاهان که گلهاي چمن را
از اين چنگال وحشي مي رهانم
به چنگالي مي انديشم که ديريست
فرو پيچيده بر جان و جهانم

به خود گويم : اگر او اژدهايي ست
به تدبيري به خاک آور سرش را
تو نيز آخر فريدوني فرو کوب
به گرزي گــــاو پيکر ، پيکرش را

          ..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
اي بار خدا به حق هستي
شش چيز بما عطا فرستي
ايمان و امان و تندرستي
علم و عمل و فراخ دستي

--------------------------------
بدان که هر که ده خصلت شعار خود سازد ، در دنيا و آخرت کار خود سازد
1- با خـــــــدا به صدق و صفـــــــــــا
2- با خلق خــــــــــدا به عدل و انصـــــــــــاف
3- با نفس به قهـــــــــــــر و ستيـــــــــــز
4- با بزرگان به خدمـــــــــت و درستــــــــــي
5- با خردان به شفقــــــــــت و مهربانــــــــي
6- با درويشان به سخــــــاوت و بلند نظـــــــري
7- با دوستان به نصيحــــــت و دلالـــــــت
8- با دشمنان به حلــــــــــم و بردبـــــــاري
9- با جاهلان به خاموشــــــــي و سکــــــــوت
10- با عالمان به تواضـــــــــــع و فروتنــــــــي

عشق مايه آسودگــــــــــــــي است
هرچند که پايه فرسودگــــــي است !

-------------------------------------
يارب دل پاک وجان آگاهــــــــــــــم ده
آه شب و گريه ي سحــــــــرگاهم ده
در راه خود اول ز خــــــــودم بيخود کن
وآنگه بــي خود ، بسوي خود راهم ده

------------------------------------
يارب ز ره راست نشاني خواهم
از بادهء آب و خاک جاني خواهم
از نعمت خود چو بهره مندم کردي
در شکرگزاري ات زباني خواهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 

هر روز مي پرسي که : آيا دوستم داري ؟
من جاي پاسخ برنگاهت خيره مي مانم
تو در نگاه من ، چه مي خواني ، نمي دانم
اما به جاي من ، تو پاسخ مي دهي : آري !
ما هر دو مي دانيم
چشم و زبان ، پنهان و پيدا ، رازگويانند
وآنها که دل با يکدگر دارند
حرف ضمير دوست را ناگفته مي دانند ،
                                       ننوشه مي خوانند

من « دوست دارم » را
پيوسته در چشم تو مي خوانم
ناگفته ، مي دانم
من ، آنچه را احساس بايد کرد
                يا از نگاه دوست بايد خواند

هرگز نمي پرسم
هرگز نمي پرسم که : آيا دوستم داري
قلب من و چشم تو مي گويد به من : « آري ! »

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
فرار ؟

کجا ؟

به سوي بوته ي سرخ شقايق ؟

به سوي رقص مار مست نيلوفر ؟

به سوي چشمه ي پاک پريزادان ؟

ولي ديگر دل آن طفل سبکپا نيست

که گول رنگش از جا برکند چالاک

که خاشاک خيالش را ربايد آب

که فکرش تاب بندد تاقي رنگين کمان را

که با پرواز يک پروانه خاطر بگسلد از خاک

دلا برخيز ؟

چه وقت خواب ؟ آب از سر گذشت آخر

دلا برخيز و بشکن با تپش آرامش اين کوچه را ديگر

سحر بيدار - بودي روزگاري

 آنک  ، آن ، خورشيد

دو نيزه بر شده از کوهسار شرق

و چون آبي زلال ، از لاي پاي ميش ها و بيشه ها جاريست

! دلا برخيز

علف هاي بلند دره ها پژمرده خواهد شد

گراز آشفته خواهد کرد ، زنگل هاي ، شبنم پوش خوشبو را

پلنگ آلوده خواهد کرد آبشخوار آهو را

و گرگ ماده ، کاپوي ، دلير گله را از راه خواهد برد

ولي ديگر دل آن دل نيست

ولي ديگر دل آن نان تنور گرم و خوشبو نيست

.....

منوچهر آتشي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 

 قطره اشک 

------------------------------------

با نگاهی

قطره اشکی

در کنار ما بمان

قطره ، باران

ابر، طوفان

در کنار باد و بوران

یاد تو ، یک خاطره

آه تو ، یک زمزمه

من تو را خاموش دیدم

من سکوتت را به خوبی خوب فهمیدم

یک صدا با من بخوان

ازتماشای طبیعت ، زندگی ، غیرت بخوان

تا ابد با من بمان

ای خیال ای آرزو

در کنار من بمان

--------------------------------

ا . ز

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
اکبرجون تو ام که قاتی مرغا شدی

مواظب باش انفولانزای مرغی نگیریها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
محمود سلام

اگه تونستي عكسها را كه تو دانشگاه گرفتيم برام بفرست

ممنونم

 

من نمي دانم كه چرا ميگويند اسب حيوان نجيبيست ؟ و كبوتر زيباست ؟ تو مي دوني ! به منم بگو.

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
از اينكه به وبلاگ من سر زديد ممنونم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط موج شب  | 
ديريست گاليا

در گوش من فسانه دلدادگي مخوان

ديگر زمن ترانه شوريدگي مخواه

ديريست گاليا

به ره افتاد كاروان

عشق من وتو آه!

اين هم حكايتي ست

اما در اين زمانه كه درمانده هر كسي از بهر نان شب

ديگر براي عشق مجال نيست !!

              ..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط موج شب  | 
مصراع دوم بيت را بنويسيد ؟؟ من از موي سفيد انديشه دارم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط موج شب  | 
تو که با عاشقان درد آشنایی                      به ما گویی که سر گردون چرایی؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط موج شب  |