|
|
|
|---|
|
سلام بر مهدي، جوهر دين و نور يقين، ذخيره الهي و منجي نهائي
سلام بر مهدي، کعبه مقصود و قبله موعود، سر عظيم و اسم اعظم
سلام بر مهدي، ستاره طالع و نجم ثاقب، مسيح مسيح ها و موعود موعودها
سلام بر مهدي، صاحب شب قدر و عصاره عصر
سلام بر مهدي، ديده بان خدا و مظهر هدي، وصي اوصياء و گزيده اولياء
سلام بر مهدي، علم منصوب و علم مصبوب، پرچم برافراشته و دانش انباشته
سلام بر آن عزيزي که کمال موسي و بهاء عيسي و صبر ايوب با اوست
او که چون برخيزد عالمي را برخيزاند و به دنبال خويش کشاند
ايستادن، نماد انتظار است و سروها هماره ايستاده اند تا بهار، از راه برسد و آن را گرم در آغوش گيرند. امروز روز جوشش در راه سبز رويش است و فصل رويش، همان ظهور توست که همه هستي، چشم در راه آن و همه دلها را مشغول به خود کرده است.
و سلام خدا بر منتظران ظهور مهدی (ع)
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
دل مسوزان كه ز هر دل به خــــــدا راهي هست !!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
فقط بـــــــــــــــــــــــــراي امروز ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
يادمان باشد اگر ايــن دلمـــــــــــــان بي كس ماند طلب مهــــــــــــــــــــــــــر ز هر چشم خماري نكنيم ..... يادمان باشد كه دگر ليلي و مجنوني نيست به چه قيمت دلمان بهر كسي چاك كنيم يادمان باشد كه در اين بحر دو رنگي و ريا دگر حتي طلب آب ز دريا نكنيم يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يكجا ديديم طلب سوختن بال و پر از كس نكنيم ....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
سلام
اميدوارم حال همه ي دوستاي گلم خوب باشه بالاخره فرصت پيدا كردم بيا وبلاگما آپ كنم اونم با یه عكس زيبا از قدرت و عظمت خدا چند روز پيش صبح زود كه رفته بوديم تو جاده براي گشت زدن آسمونا ديدم كه واقعا زيبا بود ، دلم نيومد ازش عكس نگيرم اونم تو اين دوره زمونه كه هميشه دوربين پيشت هست اين عكسا منا ياد اين شعر مهدي اخوان ثالث مي ندازه چه ميگويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد کلیک کن رو عکس لذت ببر
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
آرزو می کنم همیشه زنده باشی ولی خوب ...
پس آرزو میکنم تا زنده هستی سلامت و تندرست باشی خب ، مي بينم که حسابي به خودت مي رسي صابونهايي که تن را تميز ميکنن دور کار هاي خلاف را خط بکشي ، باز مي ميري مي توني نرمش کردن را از سر بگيري مي توني اون بالا ، تو آسمون پي بشقاب پرنده بگردي بلاخره مي ميري ، در نهايت مي ميري داروهاي نيرو بخش هم که بخوري ، بلاخره مي ميري سرانجام ، در آخر کار مي ميري
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 7:26 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
بر دوش مي گذارد و از خانه مي برد
امشب علي حقيقت پهلو شکسته را شهادت بانوي دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) را به همه شيعيان جهان به ويژه دوستاي گلم تسليت ميگم توان واژه کجا و مديح گفتن او ؟ کشاندنش به صحاري شعر ممکن نيست چه دختري که پدر پشت بوسه ها مي ديد چه همسري که براي علي به خط حضور چه مادري که به تفسير درس عاشورا بميرم آن همه احساس بي تعلق را دمي که فاطمـــــــــــــــه تسبيح گريه بردارد از آن ز ديده ي ما در حجاب خواهد ماند
فضائل حضرت زهرا (س) پيغمبر (ص)فرمود:بهترين زنان عالم چهار نفرند:مريم دختر عمران ،فاطمه دختر محمد،خديجه دخترخويلد،آسيه زن فرعون.پيغمبرفرمود:فاطمه (ع)ازبهترين زنان بهشت است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 7:36 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
سنگ دلا چرا دگر جور و جفا نمي کني
جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمي کني زخم دگر بزن بدل مرهم اگر نمي نهي درد دگر بده اگر خسته دوا نمي کني عهد هر آنچه مي کني وعده به هر که مي دهي عهد زياد مي بري وعده وفا نمي کني تير غمم زدي به جان تا که به خون نشانيم هر چه کني بکن بتا زانکه خطا نمي کني سلام منم آنم چه تصادفی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
کولي ! بر درخت ، تيري نشانده دوست
يعني که : دي پسين ، زين سوي رانده دوست امروز ، کاکلي مست است و نغمه خوان ديشب ترانه يي از عشق خوانده دوست امروز ، کاسني سرشار شبنم است ديشب ، به ياد تو اشکي فشانده دوست بادام بر درخت ، چشم نخفته يي ست ديشب ، ز دوريت بيدار مانده دوست بر گونه ات ، نسيم اين سان که مي دود شايد که بوسه يي با او دوانده دوست اين گونه اهتزاز در شاخه ها ز چيست ؟ شايد سلام را دستي تکانده دوست آن غنچه هاي سرخ ، آنک شکفته اند زين سان پيام عشق سويت رسانده دوست کولي ! چه مي کند بر سينه درخت تيري که بر دلت ، عشقش نشانده دوست
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
صداي تو خوب است
صدا کن مرا صداي تو خوب است صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است که در انتهاي صميميت حزن مي رويد در ابعاد اين عصر خاموش بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
تا حالا براتون پیش اومده بخواهید پسورد ایمیلتونا تغییر بدید ، یا اصلا بخواهید مشخصات مربوط به ایمیلتون مثل اسم و ... را تغییر بدید
تو این مواقع چیکار می کنید ؟ البته می دونم خیلی هاتون میدونید باید چیکار کنید ، خیلی ها هم هستند ایمیل قبلی را بی خیال میشن و یکی از نو می سازند که هم وقت گیره هم مجبوری آدرستم تغییربدی من خودم به دلایل امنیتی تقریبا هر 6ماه پسوردما عوض میکنم چندنفر از دوستان پرسیده بودند چطور میشه پسورد را تغییر داد که منم جوابشونا به آدرساشون فرستادم حالا اگه کس دیگه ای هست که می خواد بدونه ، آدرسشا برام بنویسه تا براش توضیح بدم
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
گفت روزي به من خداي بزرگ
نشدي از جهان من خوشنود اين همه لطف و نعمتي که مراست اين هوا ، اين شکوفه ، اين خورشيد اين بشر ، اين ستاره ، اين آهو اين همه ديدي و نياوردي در همه عمر جز ملامت من وين زمان هم در آستانه مرگ گفتم آري درست فرمودي خوش سرايي است اين جهان ليکن جاي اين همه که برشمردي ، کاش
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
خوبها ساکت می آیند و در باغچه خدا گل می کارند
سال نــــــــــــــــــــــــــــــــــو مبارک
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
بعضي مواقع يه دفعه حس شعر گفتن مياد سراغ آدم ، تو اين لحظه همينجوري ذهن آدم پر ميشه از کلمات هم وزن
در مقابل ممکن يه روز تصميم بگيري چندتا بيت بگي ولي اصلا نمي توني کلمه ها را هماهنگ کني يعني در واقع حسش نيست مطمعنم اگه اهل شعر باشيد همتون اينا تجربه کرديد امروز صبح که ساعت بالاي سرم زنگ زد و من توي خواب وبيداري اونا خاموش کردم اصل وپايه اين شعر اومد توي ذهنم وسعي کردم اونا تو ذهنم نگهدارم تا بعد بنويسمش بعد که بلند شدم ديدم داره بارون مياد و خلاصه اينطوري نوشتم خوشحال ميشم نظرتا دربارش بگي
صبح است پلکهاييم سنگينند 85/12/23 نوشته ي موج شب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
سلام
امروز مي خوام درباره وضع خيابونا براتون بنويسم ، حتما اگه يه ساعتي تو خيابون شهرتون يا شهرهاي اطرافتون بگرديد مي فهميد منظورم چيه ؟ به خدا آدم يه قيافه هايي را تو اين خيابونا مي بيني که نمي دونم اسمشا ميشه چي گذاشت با کلاس ، آخر مد ، با شخصيت ، مريض ، ديوانه ، خودبين ، خوش ، خيلي خوش ، خيلي خيلي خوش ، خيلي خيلي خيلي ... ، يا هر اسم ديگه که شما بذارين از قيافه هاي بعضياشون که آدم واقعا خندش مي گيره ، بعضي هاشونم که توي سرما يه لباسهايي مي پوشند که آدم سردش ميشه ولي خودشون ماشالله اينقدر گرمند که نمي فهمند من ميگم اگه قرار بود از نظر زيبايي همه مثل هم باشند خوب خدا همه را مثل هم مي آفريد من ميگم اينا خودشون قبول دارند که زشتن ، مي خوان با اين کارا خودشونا زيبا نشون بدن من ميگم اينا خودشونا قبول ندارند ، چون مي خوان يکي ديگه باشند من ميگم اينا خيلي چيزا را قبول ندارند من ميگم آدم بايد زيبايش خدادادي باشه وگرنه رنگ و لاآب که هر دو ساعت از بين ميره من ميگم زيبايي به صورت نيست به سيرت آدم بر ميگرده من ميگم به کسي برنخوره ها ، تو هم هرچي مي خواي بگو من ميگم ... تو چي ميگي ؟ من اينا ميگم ، بخونش ... فطرت زن طالب آرايش است ****************************
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش آب چيست در بازي اين ابر سفيد روي اين آبي آرام بلند كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال چيست در خلوت خاموش كبوترها چيست در كوشش بي حاصل موج چيست در خنده جام كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به اين آبي آرام بلند نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام نه به اين خلوت خاموش كبوترها من به اين جمله نمي انديشم من مناجات درختان را حين سحر رقص عطر گل يخ را با باد نفس باد شقايق را در دامن كوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاينده هستي را در گونه گل همه را مي شنوم همه را مي بينم من به اين جمله نمي انديشم به تو مي انديشم اي سرا پا همه خوبي تك و تنها به تو مي انديشم تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز ريسماني كن از آن موي دراز تو بگير تو ببند پاسخ چلچله ها را تو بگوي قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستي تو بجوش من همين يك نفس از جرعه جانم باقيست آخرين جرعه جام تهي را تو بنوش
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
Once upon a taim <to say < Glad to meet you
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
خدايا وقتي مي بينم تمام درها به رويم بسته شده اند به سوي تو روي مي آورم
وقتي مي بينم هيچ گوشي صدايم را نمي شنود تو را صدا مي زنم وقتي متوجه مي شوم هيچ چشمي مرا نمي بيند رو به خانه تو مي ايستم وقتي هيچكس اشكهايم را باور ندارد در مقابل تو ضجه ميزنم وقتي كسي دستم را نمي گيرد به سوي تو دست دراز مي كنم خدايا خوشحالم كه تو را دارم خوشحالم كه باز تو را پيدا مي كنم خوشحالم كه تو مرا مي بيني صدايم را تو مي شنوي اشكهايم را حس مي كني و عشقم را باور داري وقتي خدا بهت مي گه آره چيزيوكه مي خواي بهت مي ده وقتي بهت مي گه صبر كن خبر بهتري بهت مي ده وقتي بهت مي گه نه بهترينو برات آماده مي كنه
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
دوست داشتن
امشب از آسمان ديده تو روي شعرم ستاره مي بارد در سكوت سپيد كاغذها پنجه هايم جرقه مي كارد شعر ديوانه تب آلودم شرمگين از شيار خواهش ها پيكرش را دوباره مي سوزد عطش جاودان آتش ها آري، آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست از سياهي چرا حذر كردن شب پر از قطره هاي الماس است آنچه از شب بجاي مي ماند عطر سكر آور گل ياس است آه، بگذار گم شوم در تو كس نيابد ز من نشانه من روح سوزان آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من آه، بگذار زين دريچه باز خفته در پرنيان رؤياها با پر روشني سفر گيرم بگذرم از حصار دنياها داني از زندگي چه مي خواهم من تو باشم، تو، پاي تا سر تو زندگي گر هزارباره بود بار ديگر تو، بار ديگر تو آنچه در من نهفته دريائيست كي توان نهفتنم باشد با تو زين سهمگين توفاني كاش ياراي گفتنم باشد بسكه لبريزم از تو، مي خواهم بدوم در ميان صحراها سر بكوبم به سنگ كوهستان تن بكوبم به موج درياها بسكه لبريزم از تو، مي خواهم چون غباري ز خود فرو ريزم زير پاي تو سر نهم آرام به سبك سايه تو آويزم آري، آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست ****************************** آفتاب مي شود نگاه کن که غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب مي شود چگونه سايهء سياه سرکشم اسير دست آفتاب مي شود نگاه کن تمام هستيم خراب مي شود شراره اي مرا به کام مي کشد مرا به اوج مي برد مرا به دام مي کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب مي شود تو آمدي ز دورها و دورها ز سرزمين عطرها و نورها نشانده اي مرا کنون به زورقي ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر اميد دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پرستاره مي کشاني ام فراتر از ستاره مي نشاني ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل ستاره چين برکه هاي شب شدم چه دور بود پيش از اين زمين ما به اين کبود غرفه هاي آسمان کنون به گوش من دوباره مي رسد صداي تو صداي بال برفي فرشتگان نگاه کن که من کجا رسيده ام به کهکشان، به بيکران، به جاودان کنون که آمديم تا به اوجها مرا بشوي با شراب موجها مرا بپيچ در حرير بوسه ات مرا بخواه در شبان ديرپا مرا دگر رها مکن مرا از اين ستاره ها جدا مکن نگاه کن که موم شب براه ما چگونه قطره قطره آب مي شود صراحي ديدگان من به لاي لاي گرم تو لبالب از شراب خواب مي شود نگاه کن تو ميدمي و آفتاب مي شود ****************************** تولدي ديگر همهء هستي من آيهء تاريکيست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد من در اين آيه ترا آه کشيدم ، آه من در اين آيه ترا به درخت و آب و آتش پيوند زدم زندگي شايد يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد زندگي شايد ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر ميگردد زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصله ي رخوتناک دو هماغوشي يا عبور گيج رهگذري باشد که کلاه از سر بر مي دارد و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد " صبح بخير " زندگي شايد آن لحظه مسدوديست که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد ودر اين حسي است که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت در اتاقي که به اندازهء يک تنهاييست دل من که به اندازهء يک عشقست به بهانه هاي سادهء خوشبختي خود مي نگرد به زوال زيباي گل ها در گلدان به نهالي که تو در باغچهء خانه مان کاشته اي و به آواز قناري ها که به اندازهء يک پنجره ميخوانند آه... سهم من اينست سهم من اينست سهم من ، آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيرد سهم من پايين رفتن از يک پله متروکست و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد : " دستهايت را دوست ميدارم " دستهايم را در باغچه ميکارم سبز خواهم شد ، ميدانم ، ميدانم ، ميدانم و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت گوشواري به دو گوشم ميآويزم از دو گيلاس سرخ همزاد و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم کوچه اي هست که در آنجا پسراني که به من عاشق بودند ، هنوز با همان موهاي در هم و گردن هاي باريک و پاهاي لاغر به تبسم هاي معصوم دخترکي مي انديشيدند که يک شب او را باد با خود برد کوچه اي هست که قلب من آن را از محله هاي کودکيم دزديده ست سفر حجمي در خط زمان و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن حجمي از تصويري آگاه که ز مهماني يک آينه بر ميگردد و بدينسانست که کسي ميميرد و کسي ميماند هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ، مرواريدي صيد نخواهد کرد . من پري کوچک غمگيني را ميشناسم که در اقيانوسي مسکن دارد و دلش را در يک ني لبک چوبين مينوازد آرام ، آرام پري کوچک غمگيني که شب از يک بوسه ميميرد و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
سلام
تا حالا براتون پيش امده براي يکي ميل بزنيد ولي بعد از چند روز از طرف همون شخص يه ميل براتون بياد که نوشته باشه ايميلي که فرستاده بودي ناخواناست يا يه ميل از طرف کسي که چند روز منتظر ايميلش بوديد براتون امده باشه ولي خطش براي شما ناخوانا باشه و نتونيد اونا بخونيد چه حالي پيدا مي کنيد ؟ واقعاً درد آوره ، که آدم کلي وقت صرف کنه براي کسي ايميل بنويسه و منتظر جوابش باشه بعد بفهمه طرف اصلا نتونسته اونا بخونه من اينجا يه راه حل براي اين مشکل ميگم اميدوارم به دردتون بخوره وقتي ميلتونا باز کرديد و ديديد که خطش مشکل داره به صورت زير عمل کنيد تو همون صفحه ايميل که خطش ناخواناست از قسمت بالاي صفحه View اگه باز هم نتونستي بخونيش اين بار به اين صورت عمل کن View اگه تونسته باشم بهت کمک کنم تا بتوني نامه هات را بخوني خوشحال مي شم نظرتا بگي .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
محبوبم ، تو را در روياهايم ديده ام در خلوت خويش روي زيبايت را تو همدم جان مني ونيمه ديگر زيبايي ام که هنگام آمدنم به اين جهان از آن جدا شد دلبندم ، دزدانه آمده ام پاور چين پاورچين تا به تو رسم به راستي تويي آيا که در برابرم ايستاده اي از چه بيمناکي شکوه دنيا را رها کردم تا با تو به بهشت سرزمين هاي دور ره برم و باده زندگي و مرگ را با تو از يک ساغر سرکشم محبوبم ، بيا به جهاني چنان دور رويم که دست چرکين بشر را بدان راه نباشد
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
مصريها در پنهان کاري
يونانيها در تناسب سازي روميها در بازتاب دادن چينيها در تشريفات هندوها در قانون گزاري جهود در احساس فنا عربها در خاطره سازي و بزرگنمايي ايرانيها در مشکل پسندي فرانسويها در لطافت و نزاکت انگليسيها در تجزيه وتحليل اسپانيا در تعصب ايتاليايها در زيبايي آلمانيها در جاه طلبي روسها در مغمومي
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
روباهي که از 20 شکارچي سوار بر اسبان تيزپا و همراه با سگان هشيار مي گريخت ، خود را گفت
بي گمان مرا خواهند کشت . اما چه نادانند و تهي مغز اين آدميان ! در پندارم نمي گنجد که 20 روباه چنان بي خرد باشند که بر 20 دراز گوش نشسته و از 20 گرگ ياري گيرند تا تنها يک انسان را بدرند
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
صبح است و آسمان ابري ، يکشنبه هفتم بهمن
چون عطر پونه با برگش يادت ، عزيز من ، با من اي دوست ، من چه بنويسم ؟ حال غمم نمي داني خواهم پي فراموشي يک خم شراب مردافکن خورشيد سرگران کرده ، روي از زمين نهان کرده اخمي بر آسمان کرده ، پايي کشيده در دامن اي دوست ، آن محبت ها ، وان شعر و شور گرمي زا افراي عصر پاييزم در معبر زمان عريان گفتي که دوستم داري ، شرمم ز خويش مي آيد پنداشتي که مهتابم ؟ يا شبچراغ نايابم ؟
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
تو را به خدا ، اي قلب من ، عشقت را اسرار خويش دان و آن را از ديگران پنهان دار تا سر نوشتي نيکوتر بيابي
کسي که اسرار درونش را آشکار مي نمايد نادان است سکوت و راز داري براي عاشق بسيار نيکوتر است تو را به خدا ، اي قلب من ، اگر کسي پرسيد : بر تو چه رفته است ؟ پاسخ مده اگر از تو درباره ي معشوقت پرسيدند ، گمراهشان ساز تو را به خدا ، اي عشق من ، شور و احساس خود را پنهان ساز بيماري تو همان درمان تو است ، زيرا نسبت عشق به روح همچون شرابي است در پياله آنچه تو مي بيني مايع است و آنچه ديده نمي شود جوهر و نيروي آن است تو را به خدا ، اي قلب من ، مصائب خويش را آشکار مساز تا اگر دريا ها خروشيدند و آسمانها فرو ريختند ، تو ايمن باشي
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
اي کبوتر سينه سرخ ، بخوان . چرا که راز ابديت در ترانه ات نهفته است
اي کاش همچون تو بودم ، رها از زندانها و زنجير ها اي کاش مثل تو بودم ، همچون روحي سبک بال بر فراز دره ها و نور را همچون مي از جامهاي آسماني به کام خود مي ريختم اي کاش همچون تو بودم ، معصوم و خشنود و شادمان . به آينده نظر نمي کردم و گذشته را از ياد مي بردم اي کاش مثل تو زيبا ، نجيب و لطيف بودم . و باد ، بالهايم را مي افشاند تا به لباس شبنم زينت يابد اي کاش مثل تو بودم ، همچون انديشه اي شناور بر فراز زمين ، و نغمه هاي خود را در ميان جنگل و آسمان مي افشاندم اي سينه سرخ ، آواز بخوان و پريشاني مرا پراکنده ساز .من به نداي درون تو که در گوش جان من مي خواند ، گوش فرا مي دهم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
دوست عزیزی که این نوشته ها را برام فرستادی از تو ممنونم خواسته بودی نوشته هات را تو وبلاگم بذارم منم این کار را می کنم
خيلي تنها بغض گلويم را فرا گرفته به قدري كه مي خواهد خفه ام كند ولي من نمي گذارم چون همچنان اميد وارم اميد به چه كسي نمي دانم ولي كسي هست كه مرا نگه ميدارد غمي بزر گ درونم را فرا گرفته به قدري كه مي خواهد نابودم كند ولي من نمي گذارم چون همچنان ايستاده ام براي چه نمي دانم ولي هدفي هست كه مرا سر پا نگه مي دارد دردي جانكاه وجودم را فرا گرفته به قدري كه مي خواهد مرا از اين جا وارهاند ولي من نمي گذارم چون همچنان چشم انتظارم انتظار چه كسي نمي دانم شايد منتظر كسي هستم كه از اين تنهايي نجاتم دهد يا شايد منتظر كسي هستم كه غم بزرگ مرا شكست دهد يا شايد منتظر كسي هستم كه درد جانكاه مرا به جان بخرد نمي دانم شايد منتظر كسي هستم كه تنهايي مرا غم مرا درد مرا بفهمدو مرا نجات دهد شايد منتظر كسي هستم كه با من يكي شود
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
اینم چندتا شعر که همون دوست بالا فرستاده امیدوارم بازم از این کارا بکنی
از تنگناي محبس تاريكي ************************************************ پل مي رسي فاصله پل مي شود ************************************************ زندگي معني شده در صداي جير جير كهاي باغ ************************************************ او كه آمد جاده روشن بود ************************************************* سکوت سكوت را بشنو
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
اي گل شبو
اندکي خوش باش لحظه اي با ما اندکي بالا سربه روي آسمان کن و خودت با ما گاه گاهي تا ستاره از تو عبرت گيرد و ديگر
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
دودکش ها بر فراز بامها
هر نفس آهي ز دل بر مي کشند وز دهان قير گونشان دودها رنگ اين سرخ است و رنگ آن کبود با زباني بيزبان اين دودها آن يکي از پهن خوان منعمان وين يکي از مطبخ بيچارگان اين يکي گويد در آن بستان سرا آن يکي گويد در اين ويرانه جاي آن يکي گويد در آن خرم بهشت اين يکي گويد در اين ماتمکده ني غلط گفتم غلط کان دودها از درون تيره جانان ، قصه ها بسته گوش و بسته لب خاموش و نرم زين نواها گوش چرخ آکنده است
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
احساس مي کنم که آب مي شود قلبم
به سان شمع هاي ميان شيريني : روغني از رخوت ، نه شراب ، پر مي کند رگانم را . و احساس مي کنم که مي گريزند روزهايم ، خاموش و نجيب ، همچون يکي غزال .
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
بخورد قرص و روانه به سوي مجلس شد
نشست و چرت زد و دست و پاش بي حس شد نگار ما که به جايي نرفت و کار نکرد خيال بست نشيند به جاي افلاطون کسي که در همه جا کوس خالقي مي زد نبود صبر و قرارش چو فرد اسهالي براي هيچ ، همه مال و همسر و فرزند از آن به همسر و فرزند التفاتش نيست چه بود خاصيت قرص ، من نفهميدم در اختفاست که تزريق کرد يا سَم خورد به کيمياي خرد جسم را طلا سازند بيا و از خر شيطان پياده شو ، معتاد
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
پيچيده کلافي است جهان سر در گم
کس را خبري نه از سر است و نه ز دم بس قافله آمدست و رفته است ، ولي آنان که سواره زين جهان بگذشتند جز نقش دو سم نمانده زآنان بر جاي آنان که به پاي خود جهان طي کردند مانده است دو نقش پاي انسان بر جاي
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
از همه کسانی که به وبلاگم سرزدند ممنونم
جوابتونا بعدا می دم حالا وقت ندارم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
حيران نشسته ماه به تنها نشستنم
وين قطره قطره اشک به مژگان شکستنم ديوانگي نباشد اگر ، شور عاشقي است از اين دريچه راه به سوي تو مي برم پيوسته ام به مهر تو ، اي گل که بنگري
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
شگفت انگيز و بنيان کن گياهي ست
که مي رويد نه از خاک ونه از سنگ تو گويي در هوا مي رويد از هيچ ز ناپيدا برون مي آورد چنگ همانند کمندي زرد و نازک چنين پيداست کاين مار ستمکار گياه است اين ؟ ندانم يا بلايي ست سحرگاهان که گلهاي چمن را به خود گويم : اگر او اژدهايي ست ..........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
اي بار خدا به حق هستي
شش چيز بما عطا فرستي ايمان و امان و تندرستي علم و عمل و فراخ دستي -------------------------------- عشق مايه آسودگــــــــــــــي است ------------------------------------- ------------------------------------
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
هر روز مي پرسي که : آيا دوستم داري ؟ من جاي پاسخ برنگاهت خيره مي مانم تو در نگاه من ، چه مي خواني ، نمي دانم اما به جاي من ، تو پاسخ مي دهي : آري ! ما هر دو مي دانيم چشم و زبان ، پنهان و پيدا ، رازگويانند وآنها که دل با يکدگر دارند حرف ضمير دوست را ناگفته مي دانند ، ننوشه مي خوانند من « دوست دارم » را هرگز نمي پرسم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
فرار ؟
کجا ؟ به سوي بوته ي سرخ شقايق ؟ به سوي رقص مار مست نيلوفر ؟ به سوي چشمه ي پاک پريزادان ؟ ولي ديگر دل آن طفل سبکپا نيست که گول رنگش از جا برکند چالاک که خاشاک خيالش را ربايد آب که فکرش تاب بندد تاقي رنگين کمان را که با پرواز يک پروانه خاطر بگسلد از خاک دلا برخيز ؟ چه وقت خواب ؟ آب از سر گذشت آخر دلا برخيز و بشکن با تپش آرامش اين کوچه را ديگر سحر بيدار - بودي روزگاري آنک ، آن ، خورشيد دو نيزه بر شده از کوهسار شرق و چون آبي زلال ، از لاي پاي ميش ها و بيشه ها جاريست ! دلا برخيز علف هاي بلند دره ها پژمرده خواهد شد گراز آشفته خواهد کرد ، زنگل هاي ، شبنم پوش خوشبو را پلنگ آلوده خواهد کرد آبشخوار آهو را و گرگ ماده ، کاپوي ، دلير گله را از راه خواهد برد ولي ديگر دل آن دل نيست ولي ديگر دل آن نان تنور گرم و خوشبو نيست ..... منوچهر آتشي
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
قطره اشک ------------------------------------ با نگاهی قطره اشکی در کنار ما بمان قطره ، باران ابر، طوفان در کنار باد و بوران یاد تو ، یک خاطره آه تو ، یک زمزمه من تو را خاموش دیدم من سکوتت را به خوبی خوب فهمیدم یک صدا با من بخوان ازتماشای طبیعت ، زندگی ، غیرت بخوان تا ابد با من بمان ای خیال ای آرزو در کنار من بمان -------------------------------- ا . ز
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
اکبرجون تو ام که قاتی مرغا شدی
مواظب باش انفولانزای مرغی نگیریها
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
محمود سلام
اگه تونستي عكسها را كه تو دانشگاه گرفتيم برام بفرست ممنونم
من نمي دانم كه چرا ميگويند اسب حيوان نجيبيست ؟ و كبوتر زيباست ؟ تو مي دوني ! به منم بگو.
+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
از اينكه به وبلاگ من سر زديد ممنونم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
ديريست گاليا
در گوش من فسانه دلدادگي مخوان ديگر زمن ترانه شوريدگي مخواه ديريست گاليا به ره افتاد كاروان عشق من وتو آه! اين هم حكايتي ست اما در اين زمانه كه درمانده هر كسي از بهر نان شب ديگر براي عشق مجال نيست !! ..........
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
مصراع دوم بيت را بنويسيد ؟؟
من از موي سفيد انديشه دارم .
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط موج شب
|
تو که با عاشقان درد آشنایی به ما گویی که سر گردون چرایی؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط موج شب
|
|
|