امشب دلم را می تکانم پیش پایت چیزی ندارم من بجز این دل برایت
امشب گلوی زخمی ام را می سرایم یعنی تمام غربتم را در هوایت
می خواهم امشب سالها خاموشی ام را آرام بـــــردارم بــــــریزم درصـــــــــدایت
ای با دل من آشناتر از من ای خوب دیری است تنها مانده اینجا آشنایت
دیری است بی تو کلبه ام تاریک مانده است بگشـــــای بر من روزنـــــی ازچشــم هایت
چشم انتظارچشم زیبایتو تا چند تا چند محــــروم از نگاه دلــــربایت
بر من اگر یک لحظه می تابید چشمت در زیر شمشیر تو می گشتم فدایت
وقتی نگاه شرقی ات می بارد از مـــهر من کیستم؟ خورشید می افتاد بهپایت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
درباره وبلاگ
موسم سبزه فروردين بود مرغ مستي از شاخه ي انبوه زبان گنجشک خانقاه ما را غرق در ولوله ي دستان ساخت پير ما را ناگاه وقت ، خوش گشت زير لب ، بيتي را زمزمه کرد
اي که در چله ي تاريک زمستان هستي باد ، از روزنه ، پيغام گل آورد ترا روز بيتابي و بي خويشي درويشان است برخيـــــــــز