می رود صبح و اشارت می کند / کین گلستان خنده واری بیش نیست
من از طرح نگاه تو اميد مبهمي دارم
نگاهت را نگير از من كه با آن عالمي دارم
اگر سوزم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست
وفا آن است كه نامت را نهاني زير لب دارم.
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
درباره وبلاگ
موسم سبزه فروردين بود مرغ مستي از شاخه ي انبوه زبان گنجشک خانقاه ما را غرق در ولوله ي دستان ساخت پير ما را ناگاه وقت ، خوش گشت زير لب ، بيتي را زمزمه کرد
اي که در چله ي تاريک زمستان هستي باد ، از روزنه ، پيغام گل آورد ترا روز بيتابي و بي خويشي درويشان است برخيـــــــــز