كه در انتظار طلوع فردايي روشن چشم انتظار خورشيد نشسته باشد.
هيچ وقت نمي خواهم گريه ي چشمي را ببينم ،
كه به اميد آينده اي روشن لبخندهاي شيرين رو.ي لب دارد!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط دوست من مهتاب
|
درباره وبلاگ
موسم سبزه فروردين بود مرغ مستي از شاخه ي انبوه زبان گنجشک خانقاه ما را غرق در ولوله ي دستان ساخت پير ما را ناگاه وقت ، خوش گشت زير لب ، بيتي را زمزمه کرد
اي که در چله ي تاريک زمستان هستي باد ، از روزنه ، پيغام گل آورد ترا روز بيتابي و بي خويشي درويشان است برخيـــــــــز